امروز صبح
دوباره صدایی آمد
در خواب...
من بازگشته بودم
تا چند سال پیش
تا ماه و آفتاب..
***
کودکیم را دیدم
با لبهای سرخ و گونه هایی داغ
موهای بلند و بافته و رویی شاد
روبانی از مهربانی مادر
بر سر
همچون عروسک کوچک و زیبایی
در دست آفتاب
***
کودکیم را دیدم
شادی های بیکرانم را
و چشمهای درخشانم را
در ناباوری آب...
***
کودکیم رادیدم.
با سنگهای خیس کنار جوی
درزیر شاخسار درخت مو...
آفتاب و ماه...
***
آفتاب
گرم می تابید
گرم گرم...
ومن دانه بادامی در دست
می خواستم درخت بکارم در باغ...
در پای جوی آب..
***
رفتم میان باغ ایستادم
بارانی از توت بر سرم بارید
نگاه کردم داداشی بود
بالای درخت
می خندید...
آنجا گاهی منتظرم می ماند
در نقاب...
***
کودکیم را دیدم
مادر مدام صدایم میزد:
-انگار امتحان ریاضی داری!
کتابهایم رها شده بودند...
افتاده روی تاب...
باد کتاب مرا ورق میزد..
انگار درس مرا می خواند
من جواب دادم بله مادر
مادر کنار پنجره،آنجا ماند...
***
من بیدار شده بودم انگار
با چشم خیس و یاد خنده مادر...
می خواستم دوباره ببینم رویش
به خواب...
اما تهی رها شده بودم...
هستی مرا به خواب خودش آلود...
رویم بسان برگ گلی پژمرد
چون برگ خشک وکوچک زردی
بر روی آب...
اشکم فتاد بر رخ تب آلود...
دستی سیاه از پس ابر آمد
زاغی نشست و ماهی سرخم خورد...
من جیغ می کشیدم و افتادم
در حوض آبی خون و لجن آلود...
دستی سیاه از پس ابر آمد
گویی مرا زخویش جدا میکرد
مادر دوباره صدایم نزد...
انگار رفته بود...
دستی سیاه از پس ابر آمد
یکباره خاطرات کودکیم را برد...
یکباره باغ کودکیم پژمرد....
با هرچه شعر شاد و درخشان بود...
اکنون هنوز کودک دیروزم
اما دگر بهاری و باغی نیست
دیگر نشان ز ماه و درخت توت
یا از لباس خاکی بازی نیست....
دیگر صدای خنده نمی آید...
هنگام تاب بازی و گل بازی...
از دستهای کوچک داداشی
دیگر انارو توت نمی بارد...
اکنون منم رها شده در اغما
دیگر میان باغ نخواهم رفت
هر روز صبح به خاطر ماهی ها
دیگر سراغ نان ودانه نخواهم رفت...
مادر ولی دوباره صدایم کرد...
امروز می روم.
روزی ستار ه ای را دیدم
که بزرگترین آرزویش ماه شدن بود!
و" ماه"ی را دیدم که بزرگترین آرزویش ماهی شدن...
پرنده ای را دیدم که دوست داشت روزی شناگر ماهری شود
و آفتابی را
که از درخشانی خسته شده بود
آدمی را دیدم که برای قناریها!... آواز می خواند و یک قناری
که برای آدمها چینه می ریخت...!
روباهی را دیدم که دشنه ای به دندان کسی را تعقیب میکرد...و آدمی چهل ساله
که هنوز متولد نشده بود...!
آری آدمی پیوسته در بند چیزیست که می پندارد در دستان اوست!
و آرزومند چیزیست ...که جوشیده از درون پوشیده اوست...
خسته از خودش است تا زمانی که ریشه اش را نشناسد...
و بریده از خویش است تا در آیینه اعمالش ننگرد...
متاعی را که به رغبت در دنیا جستجو کند...به خفت در آخرت از خویشتن بزادید...و دردی را که با شکوه
و فغان در دنیا پس زند...در آخرت در هوایش بگرید و طلب کند...
دشمنانی دارد که حقیقت نیات از کردارپوشیده دارند....و آنچه در گفتارشان یابد جز دشنه در قفای کلام نیست....
دوستانی دارد که به زنجیر طمع در بند تعلقشان کشیده و نیک یارانی که درزندان پندار خویش زنجیرشان نموده...نه از خیالشان دست بردارد و نه از دیدارشان سیری پذیرد...
اینچنین است حال آدمی : فارغ از خود و اسیر خیال خود و چشم بسته به روی گوهرجان و چشم سوده به متاع دیگران...
عجب سکوت خنده آوری...
شکسته بغض کودکی در التهاب درد ،
خسته از فغان و ناله گرسنگی...
دستها
و پاهای سرد و سخت لاغر و نحیف
چشمها هنوز منتظر
در انتظار لقمه نان و آب اندکی...رو به مرگ...
لحظه های آخر نفس
آخرین دم حیات
خیس از سرشک سوگ
در میان دستهای زخم مادری
مانده بر سخاوت حقیر خاک
بی گناه و تشنه رو به مرگ...
عجب سکوت خنده آوری...!
***
می تپد هنوز بغض درد
در سیاهی سترگ چشمهای مادری
عجب سکوت خنده آوری...!
شیونی غریب
ضجه ای شبانه
توی راهرو
پشت دربهای بسته مطب
در آرزوی یک فرشته یک پزشک...
دست، خالی از امید...
عجب سکوت خنده آوری..!.
***
کودکی اسیر خواب هولناک دیو
دیو جنگ، پر غرور
می زند به طبل
طبل برتری میان گرگ یا گراز...
یا به فکر صید بره ای!
کودکی اسیر
تشنه و گرسنه
پای لخت
روی خاک وسنگ می دود...
یا فتاده نیمه جان کنار جسم تکه تکه ای
بریده دست مادرش گرفته سخت...در بغل
عجب سکوت خنده آوری..!.
***
می زند به طبل صلح، دیو جنگ
رنگ زرد یک دروغ پیر
یک فریب
امتیاز های بی نظیر
شهرت و مقامهای تازه
سود...
پول...
ثروتی کلان ولی کثیف
رنگ ذلتی حقیر:
سجده بربت مقام و نام
لذتی مدام...
عجب سکوت خنده آوری..!.
***
کودکان اسیر و زخمیند
پابرهنه یخ زده
هنوزمنتظر...
ما به فکر یک هوای تازه یک مقام....
گردشی میان میز و صندلی، مدام...
رفعتی به قله شعار حذب یا گروه
کسب کرسی وجاهتی... !
یا به فکر عشقهای تازه لذتی مدام...
صرف میوه صرف شام...!
زنده باد نام......زنده باد..... لذت مدام ...
زنده باد نام....!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینجا...در همین جا...بر روی همین زمین گرد....
بر روی یک زمین ایستاده ایم...و این زمینیست که مرا و تورا و دیگرها را به هم پیوند می دهد...
انگار باد می آید...نسیمی که گذشته و حال و آینده را به هم پیوند می دهد...
و مرا و تو را و دیگرها را....
سرد است...باد می آید...
برف می بارد....انگار برف می بارد...و انگشتهای تو یخ زده اند...اما من.
من هنوز گرمم است...و چای می خورم.
شب شده است...تو خوابیده ای و من بیدارم...
شبی که مرابه تو و دیگرها پیوند می دهد...
و امروز صبح ..تو هنوز از خواب برنخواسته ای..
ومن نگرانم...نگران اینکه مبادا صبح را از یاد برده باشی...
و زمانی برخیزی از خواب که صبح رفته باشد...
برخیز!
من دوست اهریمن خشم نیستم...
من بدخشم نیستم
حتی زمانی که خشمگین شوم آنرا فرو می نشانم...
دوست ندارم ناتوانی از جور در عذاب باشد...
دوست ندارم توانایی از کار بد در رنج باشد..
من دوستدار راستی هستم و از دروغ بیزارم...
من دوستدار آنچه درست است می باشم..
(یک ایرانی به نام داریوش...دو هزار و ششصد سال پیش از این...)

