تبليغاتX
امید رهایی

 

 

 

بازخواب دیگری...

باز مرگ دیگری..

باز رفتنی دوباره از میان عشق تا عدم

باز درک تیره ای از عشق تا عدم

و ما همیشه سوگنامه خوان ناگزیر کوچ :

 

 باز جای یک پدر میان یک قبیله خالی است

و جای خنده ای میان سفره سکوت

باز سینه پر شد از صدای گریه های کودکی...

و سقف آسمان شکست بغض...

 

و ماند" عشق" سر به زیر و گفت"چاره نیست."

 

یک نفر دوباره پرکشید و رفت...

 یک نفر دوباره مثل شمع سوخت

و یک نفر دوباره گریه کرد...و ماند

ناگزیر...

 

قصه حیات و مرگ...

قصه ای میان ماندن و نماندن است

بودن و نبودن است...

 

و آنکه مانده نیز رفتنیست..."حیف"...

ومهر آنکه رفته تا

"همیشه"  ماندنیست...

و جای خالیش "همیشه" ماندنیست...

 

و ماند" عشق" سر به زیر و گفت"چاره چیست؟"

 

فرصتی برای دیدن و نوازش دوباره نیست..

فرصتی برای خنده دو باره نیست

 

اگرچه بغض در گلوی مانده لیک

فرصتی برای گریه نیست.

حیف.

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت | لینک ثابت |
 

 

مدتها بود که در ذهنم این سوال مدام تکرار میشد:  چرا خلق شدیم؟چرا به دنیا آمدیم؟چرا در این دنیا در اینجاحضور داریم؟....فکر میکردم اگر خدا فقط شیطان را از روی زمین برمیداشت همه چیز درست میشد...اما چرا؟مگر خدا از شیطان قوی تر نیست؟

پس چرا خدا با شیطان نمی جنگد؟ چرا "به یک الف شیطان " اجازه می دهد همه آدمها را از دم سرکیسه کند؟

انواع و اقسام جوابها را می یافتم...اما هیچکدام را نمی پذیرفتم...گاه از شدت فکر خسته میشدم و گاه از شدت ناامیدی در یافتن پاسخ دلخواهم اندوه تمام وجودم را میگرفت....پیوسته در این اندیشه بوده ام که هدف از خلقت یک"من"در این دنیا و بر روی یک نقطه خاص از زمین و زمان چه بود؟

باور نمیکردم...که خدای مهربان   فقط محض خاطر یک اشتباه...آنهم از سر غفلت و نسیان...شیطان را از مقام قرب خودش به اسفل السافلین بفرستد...و آدم را از مرکز بهشت ازلیش به این زمین فانی...

آنوقت به دیگرها با اینهمه اشتباه و معصیت و گناه و ظلم و جنایت و قتل ...بر روی زمین اینقدر مهلت دهد...و نعمت و ثروت و زور بازو  هم بدهد....

میدانی....همه چیز از دعوای آدم و شیطان باهم شروع شد...و داوری خدا به نفع آدم...آنوقت هردوی آنها را به گود زورخانه فرستاد تا باهم زور آزمایی کنند:

کجا؟خوب معلوم است عزیز!...بر روی همین زمین وانفسا!

 

آری آنزمان فقط یک آدم بود و یک شیطان...هر دو بنده یک خدا و در مقابل هم ...نه" در برابر خدا..".

اما اکنون...میلیونها آدم و میلیونها شیطان....اما نه در مقابل هم..".در مقابل خدا"...!

و آدمهای مظلوم....شاید آدمهای خوب(!...) از بس شیطان را قوی دیدند.... فراموش کردند که روزی شیطان پست تر از آدم بود! ...و امروز او را از خود قوی تر و در مقابل خدا و برعلیه خدا می بینند...و در برابر یک خدا یک شیطان قائلند!....

خود را در برابر مکرها و کیدهایش ضعیف و ناتوان می بینند...

میدانی چرا؟

برای اینکه مسئولیت جنگ خود را با شیطان  بر عهده "خدا "بیندازند....

وقتی شیطان در برابر خدا باشد...دیگر انسان وظیفه ندارد او را بشناسد...در باره طرححها و نقشه های او برای از پای در آوردن آدم تجسس کند...برای خنثی کردن حمله هایش طرح ریزی کند...و حتی خودش نقشه حمله به شیطان را از پیش تهیه کند...

جنگ با او را می سپارد به خدا و به جای اینکه از قهر و جلال خدا بترسد...از شیطان می ترسد...این راحتتر است!...

به جای اینکه با شیطان بجنگد از او فرار میکند....

به جای اینکه "علی وار" حسین وار"... "رستم وار" به میدان جامعه بیاید و دیوها را سلاخی کند...در گوشه دنجی از شر او قایم می شود...و از خدا میخواهد معجزه ای رخ دهد و شر شیطان...ها    از روی زمین برکنده شود....

حالا اگر خدا بخواهد همه شیاطین را به نفع آدمیان از صحنه بیرون کند...فکر میکنی چند"آدم"بر روی زمین بماند؟

شاید فقط بچه ها بر روی زمین باقی بمانند...فقط بچه ها و شاید چند بزرگتر کمتر از انگشتان دست...آنهم معلوم نیست!..چون حالا دیگر به حمدالله تقریبا همه ما یک رگ شیطانی داریم...که هنوز از شرش خلاص نشده ایم.

خوب...

یادمان رفته که برای چه به دنیا آمده ایم؟

برای چه به" این دنیا" آمده ایم؟

 

نه! بهتر است بپرسی برای چه...

برای چه" آدم و شیطان "به این دنیا آمدند؟

(در سوره بقره در آیه هبوط لغت " جمیعا" آمده...که شاید بشود براین حمل کرد که آدم و شیطان هردو به زمین هبوط کردند...نه فقط آدم.)

برای چه ؟

- خوب معلوم است...برای جنگ با شیطان! برای اینکه ثابت کنیم آدم از شیطان قوی تر است....

نه شیطان "نعوذبالله" از خدا...!

 وگرنه جایمان در همان بهشت برین خوب خوب بود اصلا هم نیازی نبود بیاییم این پایین!...به همین سادگی...

 و یادمان باشد...همینطور که آدم دیگر فقط یک آدم نیست....شیطان هم دیگر "یک شیطان " نیست...میلیاردها  آدم و میلیاردها شیطان....اما همه ضعیف تر از آدمها....

اما اگر آدمها روحشان را به شیطانها بفروشند....وا...ی!

آنقدر قوی به نظر می آیند....که تا وقتی یک آدم پیدا نشود که  به قول امام حسین"آزاده" باشد....دیگران حریف او نیستند....

اما یادمان باشد...اینهمه آدم که روحشان را به شیطان فروختند...و به اصطلاح" ابربشر!"شدند!....هرگز نتوانستند

دنیا را آنقدر تغییر دهند که فقط "یک" آدم" که "آزاده" بود....توانست.

پس اگر مسلمان نیستیم.....لا اقل آزاده باشیم... .

 

به یاد حسین و دوستانش....

(علیهم السلام.)

 

 

 

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت | لینک ثابت |

 

خدایا

چگونه

بگویم تو را شکر؟

خدایا

چگونه به پاس امیدم

به پاس تمام لغتهای شعرم

 

به پاس حضورم

به پاس عبورم

تو را شکر گویم؟

 

خدایا چگونه تو را شکر گویم

بر این شور هستی

بر این جام مستی

 براین روز و شب

مهر و ماتم..

بر این داغ و سردی

 برآن اوج و پستی

بر این جاودانی

بر این جاودان روح هستی؟

 

چگونه اگر غرق دریای مهرم تو را شکر گویم؟

که شکر تو خود لایق شکر دیگر

که شکر توخود آیه مهر دیگر... .

***

 

من و آسمان تو روزی

پر از قصه بودیم

زمانی پر از بال پرواز

پر ازغمزه و ناز...

پر از شعر و آواز...

هزاران فرشته

وجود مرا همچو" می"میستودند...

و اهریمنی

در خفا رشک می برد...

 

ولی آسمان تو بارید و بارید

و من آب دریای مهرتو گشتم...

و دریای تو تکیه بر ساحلی زد

و من صخره سنگی شدم غرق باور

و صحرای تو

 باورم را طلب کرد

و من دشت پهنی شدم  سبز

 

به یاد تو روزی دلم

پر شد از خنده ناز لاله

من و لاله ها سوی تو سفره دل گشودیم...

 

 و روزی اگر گرمی آفتاب تو ما را خزان کرد،

و ما مثل سرمای فصل زمستان

 پر از آه گشتیم،

تو باری دوباره

 لباس سپیدی تن صبح کردی

و بذر دو صد لاله بر خاک سردم فشاندی

 و لبخند گرمی پراز مهر

که برف دلم آب کرد..

 و مهر نگاه تو

هردفعه هر بار

 اهریمن

یاس و اندوه و غم

خواب  کرد...

 

وهر بارمن

 اژدهای پراز کینه ام را به بازار دنیا کشاندم...

و با او چنان غرق رویا شدم ،مست...

که باری دگر باره او گشت بیدار...

 ومن باز ماندم...

نه بالی مرا بهر پرواز...

نه پایی برای گریزی دوباره...

 

 خدا یا تو را شکر

خدایا چگونه تو راشکر گویم؟

که هر بار

بال طلب در برم  میگشایی

و چشم مرا رو به عشقی همیشه...

ومیبخشیم باز

امید رهایی....

و میخوانیم تا بسویت بیایم...

و می خوانیم...تا به پای طلب سوی دریای مهرت  بیایم...

 

خدایا تو را شکر بر هستیم

تو را شکر بر شور و سرمستیم

 

***

خدایا به من جرات زیستن ده!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت | لینک ثابت |

آینه؟!

دوباره آینه شکست…؟

 دوباره شعر شد شکستن زلال آینه؟

دوباره ماهی نگاه گریه کرد؟

آه…!

صورتم کجاست؟

 

- فکر میکنیم

 حرفها پر از زکاوتند…

وچشمها وقلبها

هنوزتشنه شنیدند….

فکر میکنیم زندگی

هنوز…

 مثل برگ سبز

 تازه است…

فکر میکنیم جای ما

 درست…

 مرکز جهان هستی است…

 

فکر میکنیم اگر که مرگ

فرصتی به ما برای زیستن نداد:

آسمان و ابرها و رودها…

به سوگ ما

هزارسال گریه میکنند…

فکر می کنیم ….زنده ایم!

 

حیف…

مثل قاصدک خموش و ساده ایم…

مثل پر سبک..خیالمان..

ومثل باد…

می وزیم

 هر طرف مدام…

زندگی برای ما فقط تصور است…

خسته ایم و می دویم…خسته ایم و می دویم…و باز می دویم

هرکداممان میان یک خیال مانده ایم…

هر کداممان فقط میان پرده خیال مانده ایم…

می دویم و باز می دویم

زندگی برای ما فقط دویدن است…

زندگی برای ما فقط دویدن و ندیدن است…

 

خسته ایم و می دویم…

خسته ایم و می دویم…

خسته ایم و باز می دویم…

زندگی برای ما شبیه مردن است…

 

کاش بشکند دوباره آینه 

ودر نگاه صورت شکسته" صبح  تازه ای" شنا کند… !

زمستان ۸۶-ص ب ح

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت | لینک ثابت |

فرار می کنم به سوی صفر

فرار میکنم به سمت نقطه دروغ

فرار میکنم به سمت خوابهای دور

به سمت گریه

آبهای شور...

فرارمیکنم که نشنوم تو رفته ای...

و با خیال ساده ام تورا نگاه میکنم

که باز زنده ای...

 

خیال میکنم که روبه روی من نشسته ای...

و با کلام ساده ای

 صدای مهربان تو به گوش می رسد...

 

خیال می کنم دوباره زنده ای

مرا نگاه می کنی و بی دریغ

سرود خنده بر لبت شکفته می شود:

و روی کارنامه سپید ظهر              

ورنگ سرخ نمره های رد...           

و ریشخند تو به اخم من:

" زمان هنوز فرصتی برای زندگیست"

 

حیف..

هیچکس به من نگفت..

هیچکس به تو نگفته بود...

بی نشان خنده بر لبت...

بی لباس ساده سپید  می روی...

 

هنوز

میان جاده سیاه وهم

صدای ناگزیر تو به گوش می رسد:

در تبلور خیال مرگ

حادثه

و آه...

مرگ ناگهان! ...

وشب...هنوز هم

سیاه پوش چشمهای بی گناه توست...

 

زمستان۸۶-ص ب ح

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت | لینک ثابت |