تبليغاتX
امید رهایی
 

 

 

قطرات باران

برای رسیدن به سرچشمه

هرگز به گذشته باز نمیگردند:

                  آنها مسیر جویبار را طی میکنند

تا به دریا برسند...

******************************************************************************

اگر قطرات باران

از فروافتادن از اوج آسمان

می هراسیدند

هرگز

گلی از خاک تیره بر نمی آمد...

و این "سقوط" باران است

که شگفتی می آفریند

و"هبوط" آدم...

و "شکستن "آیینه

شکست ...

و "مرگ"...

****************************************************************************

وعشق
آموخته بود مرا
که صبور باشم در مقام رسیدن...
وپر تپش و نا آرام
در مقام طلب:
زیرا
 سکون دریا :
به جنونش می انجامد...
و بی صبری باران:
به غرق شدن در خاک....
 
**********************************************************************************************
 
و سنگ
يادت هست؟
صبور بود و
           ” سخت“
ودر تلاطم برخوردها و تنشها
آرام و ساكت و انديشمند
                               ايستاد:
                                        آنگاه
                                        
                                   تمام رازهاي زمين
                                         در دلش
                                             تبلور يافت... ؟
و عشق
آموخته بود مرا
که" سنگ" بمانم....
                     "سنگ"....
 
نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت | لینک ثابت |
 

 

 

آن لحظه که میخندم

آن لحظه که میگریم

بایاد تو میخندم

در یاد تو میگریم...

 

آن لحظه که می نوشم

غم گشته فراموشم

می از  لب تو نوشم

از وصل تو مدهوشم...

 

تو هستی و من هستم

تو خواهی و من خواهم

تو جامی و من مستم

تو جانی و من دستم...

 

تو "خانی" و من "گویم"

تو چرخی و من گردم

تو خوانی و من گویم

من "ساز"م و من دستم

 

آن لحظه که خاموشم

وان لحظه که میجوشم

از شرم تو خاموشم

از شوق تو در جوشم

 

من مستم و من مستم

عهد تو چو بر بستم

غرقابه خون آمد

جان و جگر و دستم...

 

من هوشم و من نوشم

از عشق تو در جوشم

سرمستم و مدهوشم

"می" ریزم و می نوشم

 

میچرخم و میگردم

می سوزم و می نازم

"جام" می اگر خون شد

من "جام" دگر سازم...

 

"می" بودم و "مه "گشتم

"رخ "بودم و "شه "گشتم

"شه" دادم و "دل" بردم

من موتم و من "مات"م

 

عطری ز می لعلت

 بوییدم و افشاندم

شه آمد و مه آمد

بیت الغزلی خواندم

 

جامی ز می کامت

نوشیدم و نوشاندم

کامی ز می جانت

بستاندم و گرداندم

 

تو هستی من هستم

توجامی و من مستم

برخیز که صبح آمد

من موی تو در دستم...

 

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت | لینک ثابت |

 

خوشحالم وقتی میبینم هنوز هم هستند کسانی که درد دیگران را بر درد خود ترجیح می دهند...و زمانی که از زاویه هنر و شعر نگاه میکنند دردهای از پیش چشم دور افتاده" اما عمیق" را بر رفاه و بی دردی همه گیر" اما سطحی "ترجیح می دهند...
مراقب باشیم این رفاه جانکاه...گولمان نزند...:

 

یک نگاهی به سرو روت بنداز!

به دردهای مجازی و مجانیت!

تلاش برای دیده شدن...مهم شمرده شدن...دوست داشته شدن.... و کلهم توقع از جامعه و محیط و همگان...که قدر تو یه الف آدمو بدونن و نذارن یک نابغه تنها...بیکار بشینه و آه بکشه...

"جامعه درد من را نمی فهمد"...

"جامعه قدر من را نمی داند"...

"من"...من من..".من"....وا...ی!

خسته نمی شوی؟

همیشه دیگران مقصرند،اگر تو شغلی نداری....تنهایی....و یا احساس خوبی نداری...

پس تو می توانی بد باشی...بدی کنی....معتقد به هیچ دین و مسلکی نباشی....و خود را از خدا و طبیعت و مردم طلبکار بدانی....و انتقامت را از جامعه بگیری:

 

 تا با شکستن شیشه همسایه، مرهمی بر دل شکسته خودت بگذاری....

 

فرزند بهانه گیرم:

 اما بلند شو....

چشمهای اخم آلودت را باز کن....

و لحظه ای به درد دیگران نگاه کن....

به تو خواهم آموخت تا با نگریستن به زخم دیگران درد جانکاه تنهاییت را تسلی بخشی...

و نه تنها" هرگز"از کم بودن قسمت و روزیت ننالی....

 بلکه همچون "علی" نیمه نان خشکیده ات را با شرم از گرسنگان  بجوی....

از زنجیر "من" هستم اگر بیرون بیایی...

و اگر چشمهای نا امیدت را رویاروی جهان ناتمام باز کنی..:

قسم میخورم که در این دنیا همیشه و در هرلحظه کاری هست که تو فقط می توانی از عهده انجام آن برایی و قفلهایی هست که فقط با دستهای امیدوار تو باز می شوند...خلا هایی که حضور تو فقط آنها را پر میکند...و اشکهایی که فقط دستهای مهربان تو پاک...

دنیا چیز زیادی از تو نمی خواهد...جز اینکه ....

 

به تو یاد خواهم داد ...

تا تمام ثروت دنیا را فقط به لبخند زیبای یتیمی ببخشی...

وخورشید لبخند ت را در ازای  تمام ثروت دنیا نفروشی...

و شادیت را همواره با دیگرانی که غمگینند... تقسیم کنی...

به تو یاد خواهم داد!

به تو یاد خواهم داد که" رهایی" از هر ثروتی پایدارتر و لذت بخش تر است...

و یاد خواهم داد که هرگز در زنجیرداشته ها و دانسته هایت اسیر نگردی...

به تو یاد خواهم داد تا زمانی که در زنجیر" خانه خاک" نیستی...خانه و ماوای تو آسمان است...

به تو یاد خواهم داد تا کفشهای گرمت را در خجالت از کودک بینوای سر چهار راه از پا در آوری....

و هرگز به "ثروت " و "قدرتت" ننازی...

.که جز جاهلان و فرومایگان...چنین حقیر نباشند....

به تو یاد خواهم داد...!

به تو یاد خواهم داد ...آنکه به ظاهر آراسته تر به غرور است...به ترحم نیازمند تر است...

به تو یاد خواهم داد...!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت | لینک ثابت |

 روح در زنجیر...

 

 

 

صفحه های تر

نوشته های خط خطی

نردبان سادگی

سیاه چاله غرور و حزن

آسمان لاجوردی سکوت

کفش بد قواره نیاز

سادگی هنوز ماندگار

راستی گهی دروغ

 

چشم عاطفه هنوز منتظر

عاشقی گهی خیال

خشم می وزد میان قیل و قال حرص و آز

اشک می دود میان سوگ و حزن

عشق می پرد میان حس یک نگاه

یک نفس..

پشت خط صفر، مرگ محض منتظر ....

عشق

شور

خواب

خنده

شادمانی و سرور وحزن

و یک تولد دوباره در حوالی شناخت...

 

زندگی

سلام و بعد...

حرفهای ناتمام..

بندهای بسته

پای...در گریز...

 

پنجه در حصار میله های وهم

یک جهان نیاز در جگر

یک جهان سکوت بر زبان...

 

لب گزیدنی...گزیدنی...مدام

فکرهای شور

طرح های خام...

 

روح، خسته از چنین وزیدنی

چارچوب تن دریغ

بسته است...

روح خسته است....

زندگی به سرعتی گزاف

می وزد مدام

عشق مانده در میان راه

زیر پای...

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت | لینک ثابت |

هذیانهای باطنی...

 

 

می روم پای پنجره کمی هوا ی تازه تنفس کنم.

برف آمده است...

ردپای سگهای سرگردان بر روی برف....و یاد کودکان گرسنه...و چشمهای خالی از امیدی که رنج میکشند...

قلبم درد میکند...

لای پنجره را باز میگذارم

سرما لبها و صورت و دستهایم را لمس میکند.. صدای تیک تاک ساعت و صداهای مبهم بیرون اتاق...و اندیشه هایی که بی لحظه ای درنگ پشت سرهم در ذهنم می ریزند...امروز چندم است؟ نمی دانم..

شاید روز تولد یکی از آن کودکان گرسنه است...

و من باز هم بازنده ام...

- به نظر تو همیشه من بازنده ام؟

گاهی صدای خفیف یخچال به تیکتاکهای مداوم ساعت اضافه میشود...

به نظر تو من بازنده ام؟

آینه چشمهای خسته ام را در روشنی ساده خویش به تصویر کشیده است...چشمهایی که میخواهند....پاک باشند...و اشک نریزند... .

ساقه انگشتانم هنوز در آینه زنده است...و من هنوز در میان ابهامهایم..بر روی دیوارها...مرزها و سرحدها راه می روم...

- به نظر تو چه کسی بازنده است؟

لیوان شیشه ای چای در دستم می لغزد...و بخار چای ریخته از روی نوشته هام برمیخیزد...با دستم دهانه لیوان را مسدود میکنم...انگار نخواهم روح بخار اندود لیوان چای به این راحتی ها...صعود کند...دستم می سوزد...و از لابلای انگشتانم بخار چای سماع دوباره ش را آغاز میکند... .

...چقدر تشنه بلعیدن روشنی چای با روح سردرگمش هستم... .

 

اینبار باورم می شود...

.نه! من نمی توانم بازنده باشم...

تا وقتی که زندگی معنایی برای زیستن دارد...هیچکس بازنده نیست...

تپش قلبم بیشتر می شود...دستم را به سمت گوشی تلفن دراز میکنم... شماره ای را میگیرم که مطمئنم آنسوی خط هیچکس جوابگو نیست...فقط برای اینکه صدای زنگی را نواخته باشم...و حرفهای نگفته ام را ...در بوقهای متوالی خطوط بازگو کنم... .

یکنفر گوشی را برمیدارد...ومیگوید:  سلام! بازهم تویی بازنده؟! و میخندد...گوشی را میگذارم....تصاویر کودکان گرسنه هنوز برابر رویمند...و ردپای سگها...بر روی برف... .

آری ...من...

من بازنده...."باز"... زنده ام!

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت | لینک ثابت |