دوباره مام بهار از راه رسید
این مام کهنسال هزاران میلیون ساله...
هر سال با افسونی نوتر و دلربایی افزونتر...
آمده تا غنچه های نازک خیال را در برابر چشم بپرورد...
و تاریکی دلهای سخت را با لبخند نازک سبزه روشن کند...
آمده باز چند روزی میهمان باشد و برود..
و ما را...
در آرزوی بازگشت خود ...وا نهد...
ای کاش می شد..بهار را..برای همیشه در این خاک خانه داد....
اگر چهره اش ترک برنمی داشت...و تازگیش در دامن خاک نمی پژمرد...

چشمهای چه کسی گریان است؟
در این دنیای نابرابری... آب از گلوی "سرخوشی"...پایین نمی رود:
مگر اینکه به بغض کودکی در حزن...
آغشته باشد...
و یا به خون مظلومی در اسارت...
و یا به اشک مادری منتظر بازگشت فرزندش از جنگ...
به یاد کودکان گریان غزه....

كمك به مردم مظلوم فلسطين و لبنان:
شماره حساب 1176 نزد شعبه كميته امداد امام خميني (ره) كد 526




و محرومین کشورم ایران....:
در کوچه پسکوچه همین خیابانها...



دیگر...
حرفی...برای گفتن ندارم....
سال جدید مبارک!
.jpg)
همای سعادت و خوشبختی و جغد شوم بدبختی پرندگانی هستند که بی وقفه در آسمان سرنوشت آدمی در
پروازند...صاحبان این دو پرنده فقیرترین یا ثروتمندترین آدمهای دنیا نیستند...بلکه هر کدام از این دو فقط بر شانه کسانی می نشینند که علی رغم فقر یا ثروت... آنها رابا بصیرت دل دیده و با آغوش باز
پذیرا شده و یا با شکایت و اندوه باور کرده اند....

از دولتمند نادانی پرسیدند:
در این دنیا چه داری که به داشتن آن برخود بالنده ای؟
گفت:
به برکت ارث پدر و تلاش خودم.... بهترین مرکبها... بلند ترین کاخها...والاترین مقام ها....ونوکرانی بسیار....و جواهراتی هنگفت....که شبانه روزدر این اندیشه ام تا بر جمعشان بیفزایم و داراتر شوم.....
از درویش دانایی نیز پرسیدند:
تو در این دنیا چه داری که به داشتن آن برخود بالنده ای؟
پاسخ داد:
به عنایت پروردگارم: ...آبی ترین آسمانها.......خورشید...ماه...تمام ستاره ها....تمام رود ها و دریاها....و تمام گوهرهای یافته و نیافته...و سر سبز ترین زمین ها و ثروتی ناچیز از ملک و مسکن و زر و زیور...که چون بدانها نیاز نداشتم...به خواهندگانش بخشیده ام...
وشبانه روز در این اندیشه ام که بر بخشایشم بیفزایم تا غنی تر شوم!....چراکه پروردگار سهم بندگانش را از روزی دنیا یکسان بر آورده و آنکه مسکین تر است....بیشتر در اندیشه جمع آن است...و آنکه بی نیاز تر است شایسته بخشایش بیشتر!
باورم نمی شود تمام جاده ها به روم می رسند
باورم نمی شود تمام لحظه ها به مرگ می رسند
باورم نمی شود تمام آبها به رود می رسند
باورم نمی شودتمام عشق ها به اشک می رسند
باورم نمی شود تمام اشکها غریب
فقط به یک عبور محو می رسند...
باورم نمی شود که میشود سرود شعر
آنزمان که شعرها و حرفها فقط به گوش
صفحه های سرد و بی مرور می رسند...
باورم نمی شود که میشود کنار صبح ساده زیست
آنزمان که هر چه هست و هرچه هست و نیست
فقط فدای میزبازی و غرور می شود..
باورم نمی شود که می شود دوباره پر کشید
آنزمان که اوج عشق و آسمان آبی خیال
پایمال حسرت و دروغ
تا همیشه دفن می شود..
باورم نمی شود که می شود در این زمانه غریب
باز هم برای ماهیان قرمز امید چینه ریخت
آنزمان که هر امید کوچک و بزرگ کودکان بی پناه قرن
زیر پای جنگ و خون و مرگ و قتل و فقر
زنده زنده گور می شود....
باورم نمی شود که می شود امید تازه داد
به آنکه اینچنین دچار یاس می شود...

سلام
سه روز متوالی بیمار بودم..
آنقدر بیمار که نوشیدن جرعه ای آب برایم عذابی بزرگ بود..
در آن حال و اوضاع مانند هر آدم درمانده دیگر .. تنها میتوانستم خدایم را بخوانم و از او طلب کمک کنم..و تمام چشم امیدم..به مهربانی او بود که چنین در زجر و درد تنهایم نگذارد..و او به راستی که تنهایم نگذاشت..
حالم بهبود یافت و دوباه طعم گوارای آب ..و زندگی را ..احساس کردم..و در آن حال و اوضاع..یادم رفت..که از خدایم سپاسگذاری کنم..پرداختم به اندیشه درباره همه کارهای نکرده ام.. و راههای نرفته ام ..و تلاش و انگیزه بی پایانم در انجام کار..کار..کار.....
لحظه های پیش را فراموش کردم که چه عاجزانه در گوشه ای افتاده بودم و حتی توانایی حرکتی ناچیز را نداشتم..
و انسان عجیب ناسپاس است...
آب دهانم را قورت دادم...اینکار ساعاتی قبل.. از تحمل ضربه پتک بر شانه ام سخت تر به نظر می رسید..اما اینبار دردی نداشت..ناگاه یادم افتاد چند ساعت قبل در چه حال و روزی عاجزانه از خدایم طلب شفا کرده بودم..و او چه مهربانانه جوابم گفته بود و شرایط بهبودم را با اسباب و وسایلش فراهم کرده بود..افسوس..آدمی عجیب موجود ناسپاسیست..
دیدم او هنوز مهربانانه نگاهم میکند ...هنوز در اندیشه درد من است..و هنوز با عمیق ترین عشق خویش تمام ذرات بدنم را ..زیر نظر دارد.. احساسی غریب.. در درونم..انگار می پرسید..
آیا بنده من،آنچنانکه من همواره به یاد اویم به یاد من هست؟
آیا بنده من از بهبودی که به او بخشیده ام راضی و خوشنود هست؟
آیا بنده من از راحتی دوباره که عطایش کرده ام شادمان شده است؟
آیا بنده من از آرامش دوباره ای که در چشمان کودکانش ریخته ام..شاد است؟
آیا بنده من..مرا که چنین مهربانانه در آغوش مهرم گرفته امش به یاد دارد؟
آیا بنده من...که هر لحظه او را چنین مهربانانه می پرورانم....به یاد دارد؟
آیا بنده من..مرا به یاد دارد....؟
...و ای کاش آدمی...چنین ناسپاس نمی بود...

به یاد این حدیث قدسی افتادم که خداوند به پیامبر خود داوود فرمود:
"ای داوود: اگر بندگان من ..که از من رویگردانند..از میزان عشق و اشتیاق من به بازگشتشان به سویم آگاه بودند..همانا از درک شدت این اشتیاق ذره ذره بدنشان از هم میگسلید...".
ای کاش قبل از آنکه دیر شود..
بازگردیم...

