تبليغاتX
امید رهایی

بازهم کبوتری سپید

بر فراز خواب پر کشید

باز هم صدای کودکی...

خنده های کودکی که توی باغ  سیب می دوید...

چادری سیاه روی بند:

رنگ تیره ای که زیر آفتاب داغ می پرید...

باز هم بهار دیگری!

 کودکی میان باغ

خاک نم کشیده

 خاک لخت

 خاک عور

رنگ تیره ای که زیر آفتاب داغ می پرید...

رقص نرگسی میان جامه سپید...

نرگسی که خواب مانده بود...

لاله ای که عشق چیده بود...

سینه ای که باز تشنه بود...

تشنه ای که آب دیده بود!...

 خاک منتظر

خاک خیس

مدفن تنم که آب خورده است...

بذر فکرهای نو که سبز گشته اند...

یاد چشمهای تو که خواب رفته اند...

یاد دستهای من که خاک می شوند...

باز هم بهار دیگری

دستهای کودکی که در میان باغ رسته است...

صبح رفته لیک ....

چشمهای تو به خواب رفته اند....

باز هم کبوتری سپید

بر فراز خواب پرکشید...

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت | لینک ثابت |

مانده ام میان یک حضور سرد

مانده ام!

مانده ام کنار یک ستاره سیاه

مانده ام درون خواب یک پری

مانده ام میان برزخ سکوت وحرف...

می وزم ولی درون بطری خیال

 

آب می شوم بسان برف...

 

آه ... آسمان مجال دیگری به من بده...مجال....

 

مانده ام هنوز پابرهنه بی پناه...

 

بالهای نازکم شکسته اند...

 

بغض می وزد میان قلب و حنجره

 

درد میچکد ز بغض نا امید و مات پنجره...

 

 

پر زدن به اوج آبیت  محال....

 

آه آسمان مجال دیگری به من بده...مجال....

 

مانده ام میان برزخ سکوت وحرف..

آب می شوم بسان برف...

 

آه آسمان ...دلم شکسته است...

 

آه آسمان مجال دیگری....

آسمان دلم شکسته است!...

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

 

 

سلام

کودک زیبا و معصوم وطنم...

مرا در بازیهای کودکانه ات راه می دهی؟

اینجا صحنه تبلیغات انواع کالاهای مصرفی ست..

که نقش اول آنرا معصومیت تو بازی میکند...

در لابلای خاکروبه ها به دنبال چه میگردی؟

خوشبختی کوچکی که از دیدن اسباب بازی کهنه ای ...

یا ته مانده میوه ای...ویا...

در لابلای خاکروبه ها به دنبال چه میگردی؟

ای کاش سهم کوچکی از خوشبختی بی پایان تو...

از لابلای اینهمه زشتی سرک میکشید...

 و افسانه زیبایی از شکوه یافتن قطعه جواهری در بین خاکروبه ها...

به اینهمه پلشتی خاتمه می داد...

افسوس ..

اگر تمام مروارید های دنیا

لابلای خاکروبه های شهر یافت می شد....باز از آن تو نبود...

و باز گرسنه می ماندی....

و باز ....گریه می کردی...

و باز....

رنج می بردی...

مرا در بازیهای کودکانه ات راه می دهی؟

 

 

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

 

 

 

دوباره من نگاه میکنم به تو

نگاه میکنم به چشمهای بی گناه  تو

دوباره تو نگاه میکنی به من

نگاه میکنی به شرم ناگزیر من

دوباره محو چشمهای تو سکوت میکنم

و از خجالت نگاهت آب میشوم

سکوت میکنم

و آه میکشم...

بدون تو

بدون حرفهای ساده و قشنگ تو

تمام لحظه های من تهی ست...

به من بگو کدام صبح دلپذیر

زیر سایه اجازه خدای مهربان

کبوتران دستهای ما

به وصل می رسند؟

دوباره می شود مرا به باغ قصه ها بری؟

 

-خواب فرشته های کوچک  فلسطین-

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت | لینک ثابت |