تبليغاتX
امید رهایی

 

 

بیچاره آدمی...

بیچاره آدمی که چنین بی تحمل است...

با این همه سرو سودا و دخل و خرج

در روز کفن و دفن چنین بی تجمل است...

 

بیچاره آدمی...

تا زنده هست در پی روزی و لقمه است...

یک عمر میدویده....که نانی درآورد

یک روز میخورد اشاره که جان در بیاورد...

 

بیچاره آدمی..

یک عمر از هراس شب پیریش مدام

جان میکند میان حجره و بازار روز و شب

در خستگی و تب...

یک روز آیدش ندا که کجایی ابو البشر؟

پیک اجل  رسیده  که جانت درآورد...

 

بیچاره آدمی...

یک عمر تنگ حجره و کنج کلاس درس

مشغول جرو بحث

تا از فلان گذاره سری در بیاورد...

ناگه رسد پیام:

ـای ترک خوشخرام...!

پیک اجل رسیده که جانت سر آورد...

 

بیچاره آدمی...

یک عمر پشت میز مقام و خیال و جاه

سر مانده بی کلاه

پیوسته در کمین ز کجا سر در آورد...

ناگه رسد اجل

ـرسوای بی بدل!

پیک اجل رسیده که جانت در آورد...

 

بیچاره آدمی...

از حرص پول و مال و طمع در کمین وقت

می دزدد و ربا و رشوه ونان قسم خورد...

ناگه رسد خطاب

ـای دزد بی نقاب!

پیک اجل رسیده که جانت در آورد..

. 

بیچاره آدمی که دراین عمر بی حساب

جانش شده کباب

کز بهر روزدفن حسابی سر آورد

ناگه میان آنهمه مرده یک اشتباه

او را میان قبر گدایان در آورد!

وانگه هرآنکه بگذرد از قبر گویدش:

بیچاره آدمی که چنین بی تجمل است...

 

بیچاره آدمی...

 

بیچاره آدمی که دراین عمر چون سراب

از ترس فقر و مرگ چنین بی تحمل است...

از ترس فقر و مرگ چنین بی تحمل است..

 

 ***

باشد برای بعد....

این حرفها و فکرها باشد برای بعد...

باید برای وقت پیریمان فکر نان کنیم...

آخر شنیده ایم که مسکن گران شده

باید که فکر سرپناه و نفس... فکر جان کنیم!

 

این فکرها و حرفها باشد برای بعد….

بیچاره آدمی!

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |

شب بود

ماه پشت ابر بود...

 

مادر آمد

مادر در باران آمد...

 

در کنارش

خواهرم می گیرد  آرام

می نشیند  کنج خانه

تن فکنده  روی پایش

سر نهاده روی شانه

 

مادر آمد

مادر در باران آمد...

مادر امشب

باز میخواند ترانه

لای لایی عاشقانه:

....لای لایی...لای لاییی...

باز می آید بهاران...

 

دامنش پر عطرریحان

یک سبد  ریحان تازه....

 

مادر آمد

مادر در باران آمد...

مادر آمد با ترانه

دستها پر زخم و تاول

 

برگهای جعفری را

می شکافد دانه دانه

 

شب بود

ماه پشت ابر بود...

 

شام مملو از هیاهو

باغ مملو از درختان

شهر مملو از تکاپو

باد میرقصد میانه

 

مادر آمد...

 مادر در باران آمد

در دو دستش

زخمهایی جاودانه

 یادگار اشک حوا

رنج فهمی بیکرانه

زخم شلاق زمانه...

در دو چشم مهربانش

نقش اندوهی زنانه...

آس های عاشقانه...

 

 

 مادر آمد...

باز آمد با ترانه

می نشیند کنج خانه

می نویسد روی قلبم

مشقهای نیمه کاره

از گل و باغ و پرنده

ازبهاران...از  ستاره

گاه پیدا

گاه پنهان

درسهای زندگانی

رازها یی بیکرانه...

مینگارد روی قلبم

گرمی احساس مادر

شور و شوقی بی بهانه....

عشق هایی جاودانه...

 

مادر اما

گریه هایش

بی صدا در کنج خانه...

می تراود اشک باران

باز می خواند ترانه....

 

 

شب بود

ماه پشت ابر بود...

مادر آمد

مادر آمد...

مادر آمد...

مادر آمد....

خسته از اندوه باران

 

شاد و خندان نرم و رقصان

باز میگردد  به  خانه

باغ میخندد دوباره

ماه می تابد دوباره...

چهره اش چون ماه تابان

گاه گریان گاه خندان....

گاه خندان گاه گریان...

 

شب بود....

آن

 ماه

 آمد...

....

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |
 

 آنزمان که بر روی حقوق یکدیگر پای میگذاریم..

آیا دانسته ایم اینرا ...که حق

 به حکم جاودانگیش

هرگز زیر پا له نمی شود....

 مگر اینکه شعله ای گردد فروزان ..

و خانمانمان را در خویشتن برترش بسوزاند؟....

"حق" بسان...شعله آتش زرتشت است که مگر پلیدی را نمی سوزاند ...

و جز به صداقت و ایمان و فهم.... جاودانگی نمی بخشد.

آنزمان که به حلاوت.... لقمه نان "برادری" را زیر دندان داریم..

شعله ای از آتشگاه برمیخیزد... و نان "برادر" را از آتش ایمانمان می ستاند....

آن شعله آه می شود...

از دل برادر برمی آید....

و بر دامانمان می نشیند....

کجاست چشمی که سوختن ارواح را

در حقارت پلشتی ندیده باشد؟

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |
سهم من از تمام هستی تویی

جام می و نشان مستی تویی

خسته ام از راه و امیدم به توست

مرده ام از درد و علاجم تویی

 

خواب تو دیدم دلم آشوب شد

پرده تب یکسره جاروب شد

در شررت اشک امانم نداد

قطره گریانم و دریا تویی

 

خواب تو دیدم همه دریا شدم

وصل تو را کوفی جویا شدم

خواجه تویی دام بنه بر رهم

"باز" توام" صید" شدم شه تویی...

 

جسته ام این فاصله را بارها

خوانده ام این قافیه را بارها

رفته این راه نجوید وصال

بال و پر و آخر این ره تویی

 

خسته ام اینگونه رهایم مکن

جام میم را به نظر خون مکن

صید توام مانده در این دام خوار

زار شبم صبح امیدم تویی...

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |

از پرنده بپرس:

چگونه خدای نادیدنی را دوست دارد؟

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |