عکس: تصویر: شبیه ماه خودم.بهار۸۷.(صبح)
The Moon
By: Rashin Goharshahi
One day, I invited the moon, to my home.
I signed for her, a lot of song.
Cause the moon just shining in dark,
I bring for him a lot of dark,
And ask her to dance for me.
But the moon began turned and went away
When, he came in my left, he became a man.
And, when, she was in my right… she was a woman.
He was obvious among sky and clouds
And she hides among flowers and jasmines.
I ask her, when you are in here, the hidden half of the moon,
The half of the moon that is male wasn't here,
When he is here, where are you?
She said me I hide, in his blood and his sigh.
I asked from him, about her,
He told me I hide, in her heart.
یک روز ماه را به خانه ام دعوت کردم.
چه بسیار آوازهایی که برایش خواندم...
وچون ماه تنها در تاریکی می درخشد...
چه بسیار تاریکی که برایش آوردم…
از او خواستم که به رقص در آید
اما ماه شروع کرد به چرخیدن و دور شدن...
وقتی که ماه در سمت چپم بود مرد میشد...
و وقتی که ماه به سمت راستم می آمد...زن بود.
مرد در میان آسمان و ابرها آشکار می شد
وزن در میان گلها و یاسها پنهان می شد.
از زن پرسیدم وقتی که تو اینجایی: ای نیمه پنهان ماه!
آن نیمه ماه که مرد است اینجا نیست...
و وقتی که او اینجاست، پس تو کجایی؟
زن گفت: من در خون و آه او پنهانم....
و از مرد که در باره زن پرسیدم گفت:
من در قلب او پنهانم.
مرده متحرک۲
سلام
منم
مرده متحرک. تازه از گورم در آمده ام. ببخش اگر کفنم کمی بوی نم میدهد.
گفتی اسمت چه بود؟....م...هم...هوم...خوب خودت بگو. تو هم مرده ای؟
نه نترس. من با زنده ها کاری ندارم. فقط خواستم یکم گپ بزنیم.آی ببین! من اینطرفم! اون کله لعنتیت رو اینوری بچرخان! نه! اینطرف! حالا شد.
اصلا تو منو میبینی یا نه؟ اگه میبینی بگو این چند تاست؟ هی یارو! با توام! چرا هی خمیازه میکشی؟ تو صورتم آروغ نزن بی تربیت! اه اه...دهنت چه بوی تلخی میدهد...آها! از بوی دهنت فهمیدم! دروغ گفته ای! به کی؟ ها؟ ازاین قشقرقی که در دلت راه افتاده معلوم است...نمی خواهد بگویی...به زنت! ای حروم زاده. حالا اینجا نشسته ای که چه؟ به خیالت آمدی سر قبرستان گور خودت را بکنی؟ زنها را نشناخته ای هنوز...تو قبرستون هم دست از سرت بر نمی دارند.
ها! حالا کجا می روی؟ قهر نکن خنگ خدا!
نه بابا..چقدر رمانتیک! دسته گل از سر قبر من میدزدد برای زنش!
حتما لو میرود: دسته گل نرگسش بوی گلاب میدهد!
اینهم که داستان کوتاه نبود!اصلا هرچه که هست... چه اهمیتی دارد؟! آدمها تا وقتی زنده اند می چسبند به مرگُ...به همه چیزهای مردنی... وقتی که میمیرند می چسبند به زندگی.

مرده شور
دست کوچکت مشت مانده بود.
چشم نیمه بازت را به سختی بسته بودند. پاهایت در هم قفل شده بود. گرسنه بودی. تشنه بودی. حتی آب هم از حلق کوچکت پایین نمی رفت. مدام گریه می کردی. بدنت پوست پوست شده بود. این آخرها دیگر ونگ هم نمی زدی. حالش را نداشتی. سحر مامان بیدارمان کرد. گفت: دارد میمیرد. بیدار شوید بااو خداحافظی کنید. دست زدیم به پاهات سرد سرد بود. اما قلبت هنوز می زد. فکت افتاده بود پایین. جانش را نداشتی دهانت را ببندی. مامان با دست چانه ات را گرفت. آرام شده بودی. بابام رفته بود ماموریت. شب مرگ توهم در خانه نبود. فرستادند دنبال بابا جان. بابا جان بالای سرت دعاهایی خواند که من نفهمیدم. چند دقیقه بعد دیگر اجازه ندادند به تو دست بزنیم. گفتند غسل دارد. مادرم نمی توانست بیاید توی باغ. مرده شور آمده بود آنجا. یکی باید تو را بدرقه میکرد.هیچکس حالش را نداشت. تحملش را نداشت. ترجیح می دادند دیگر نبینندت. دلشان می خواست تنهایی گریه کنند. خانه ساکت بود. مرده شور منتظر مانده بود. دلم نمی آمد تنهایت بگذارم. من برای بدرقه ات آمده بودم.باورم نمی شد مرده باشی. گریه ام نمی آمد.منتظر بودم دوباره چشمهایت تکان بخورند. مرده شور اخمهایش را درهم کرد. گفت: تو که کوچکی نمی توانی! به من برخورد. دستانم را آوردم جلو و با دستهای خودم روی سرت آب ریختم تا تو را بشویند. گفتم سردت بشود بیدار می شوی..جیغ کشیدم: ایناهاش! لباش تکون خورد! دستهای کوچکت مشت مانده بود. چشم نازت را به سختی بسته بودند. پستانکت را آرام ازگردنت در آورد و به من داد. توفقط دوماهه بودی. ...هنوز هم منتظرم لبهایت تکان بخورند..و دستهای کوچکت که مشت مانده بود...
آخر دنیا
نشسته بودم روی پله ها
فکر میکردم درباره خانه ام. خانه خیالیم. همانی که دلم می خواست داشته باشم.
آمدی.
نشستی کنارم. گفتی: فکر میکنی چند سال در آن خانه خیالی زندگی کنی؟
گفتم حدودا بیست یا سی سال. تا وقتی که بمیرم.
گفتی: چطور می خواهی صاحبش شوی؟
گفتم: سالها تلاش کنم تا سرمایه ام به حدی برسد که بتوانم صاحبش شوم.
گفتی: راجع به آن خانه ات چی؟ فکری کرده ای؟
گفتم کدام خانه؟
گفتی همان خانه واقعی که باید تا آخر دنیا در آن زندگی کنی.
گفتم: راستی آخر دنیا کی میرسد؟
گفتی: هیچوقت...
و رفتی.
من هنوز به خانه خیالیم فکر میکنم
و زیر درخت شاه توتش چهار زانو نشسته ام...باد...شاخ و برگ درختم را به هم می ریزد...
و دانه های شاتوت لبانم را رنگی میکنند.
شاه دزد
نگاهش که کردم دیگر حالش را نداشت حرف بزند. فقط هق هق گریه میکرد.فکر کردم الان از نفس می افتد.درست مثل بچه ها شده بود. دوروبرش پر بود از کسانی که نمی شناخت. حتی من. حتی من را هم دیگر نمی شناخت. گفتم بیا شاه دزد بازی کنیم. کبریت را انداختیم وسط. بازی شروع شد. رویا نمی توانست درس بخواند. سرو صدامان زیاد بود . هی دور اتاق می رفت و می آمد. پرسیدی چقدر تکرارش میکنی باباجان! گفت آخر یاد نمیگیرم سخت است. گفتی خوب بخوانش من یادت می دهم. همه مان پقی زدیم زیر خنده: باباجان می خواهد به رویا درس یاد بدهد! علیرضا یک کله معلقی زد که دو پایش رفت توی آسمان. رویا بگی نگی کفری شده بود. با داد و گریه گفت همش قاطی میکنم استالاکتیت از روی سقف غار به سمت پایین ، استالاگمیت از روی زمین به سمت سقف غار...یا همچین چیزی... کمی علمی تر . گفتی اینکه آسان است باباجان! آن یکی که مین داره از مین زمین در میاد دیگه، اون یکی که مین نداره از مین زمین در بیاد! پس در نمی آد. همه خندیدیم...شهبد یکی زد پس کله علیرضا. علیرضا افتاد روش و مشت و لگد زد. داد زدم بیاین شاه دزد بازی کنیم! بازی از اول شروع شد. کبریت را انداختیم وسط. من شاه آورده بودم.
برگشتم به خوابگاه. چند روز بعد زنگ زدند که مرده ای. جیغ کشیدم. دیگر هرگز استالاکمیت یادم نمی رود.
مرده متحرک
نگاهشان عجیب بود. انگار مرده دیده باشند. کمی شکه شده بودند. آنها هم که از حیرت در آمدند، همه با چشمان معترض نگاهم میکردند. قیافه ام زیاد عوض نشده بود. قیافه هیچکس زیاد عوض نشده بود. انگار وقت گیرشان آمده بود گله های چندین ساله شان را با نگاههای عصبانی یک دفعه سرم خالی کنند. اولش مشتاق بودم همه شان را یکجا ببینم. هزار بار به لباسی که آنشب باید می پوشیدم فکر کردم. ولی مادرم گیر داد باید بروی آرایشگاه. خواهر عروسی خوب نیست. رفتم . قیافه ام زیادی غریب شد. شوهرم مرا نشناخت. انگار یک مرده دیده باشد. یکم کفری شده بود. می خواستم بپرسم کدام لباسم را بپوشم...دیدم وقتش نیست. لباسم را چپاندم در ساک. چادرم را پیچیدم دور صورتم رفتم که دیر نشود. بعد از نه سال همه را میدیدم...درست بعد از عروسی خودم، دیگر خیلیها را ندیده بودم. ته دلم خوشحال بودم...اما جرات رو کردنش را نداشتم. همه از دستم کفری بودند. رفتم گوشه ای کز کردم...رضوان خانم جلو آمد، گفت این چه زندگیست که برای خودت ساخته ای؟ نه رفتی ...نه آمدی.....قید همه فامیل را زده ای...گفتم: من قید خودم را هم زده ام. نگاهی به سرو وضعم کرد دید راست میگویم... گفت بعد از اینهمه سال سری بیا خانه ما ...گفتم نع...وقت ندارم..خوب وقت نداشتم...راهی بودم برای بازگشت....باز هم گفت...دید فایده ای ندارد، رفت. انگار با یک مرده حرف زده بود. با یک مرده متحرک. تا آخر عروسی هم دیگر نگاهم نکرد. نگاهم میکرد اما مرا نمیدید.. انگار روح دیده باشد. هرچه دست تکان دادم ندید. هرچه سر تکان دادم ندید. هیچکدامشان نمیدیدند.. انگار برایشان زودتر از موعد مرده بودم. درست روز عروسی خودم... خوابم گرفته بود. یک چرت خواب بعد ازمردم آزاریهای آرایشگر می چسبید. شب خوبی بود. عادت کرده ام با چشمهای بازهم بخوابم. خواب آرامی بود. ولی امان از بوقهای عروس کشان.
(راشین گوهرشاهی- مرداد۸۷).
من گم شده ام... I'm lost!
I really lost the way of mine life...
من به راستی راه زندگیم را گم کرده ام
I lost the way of light, lively and happiness
من راه روشنایی سرزندگی و شادمانی را گم کرده ام...
I lost my painful heart!
من قلب رنجورم را گم کرده ام
I lost my feel of love and my emotions
احساسات و عشقم را گم کرده ام
My aim is lost…
هدفم گم شده است...
Who can look for me before than I miss my life?
چه کسی می تواند مرا بیابد قبل از آنکه زندگیم را از دست بدهم
Who can find my way before than I get lost?
چه کسی می تواند راه مرا بیابد پیش از آنکه سرگردان شوم؟
Where can I find my way when my heart got burst?
کجا می توانم راه خود را بیابم وقتی قلبم پاره پاره شده
So I can't see by heart, the light, the god, the way and angels?
و دیگر نمی توانم با دلم نور را ببینم، خدا را ببینم، راه را و فرشتگان را ببینم؟
Who can find me?
چه کسی می تواند مرا بیابد؟
They say that the god is kind, but he don’t like the chills,
میگویند خدا مهربان است اما نا امیدان را دوست ندارد...
I got lost in the way, but, I'm not hopeless yet…
من در راه گم شده ام اما هنوز نا امید نیستم
Where is the master of human, who help me to rise and grove again?
کجاست آن پیر؟ آن راهبر بشریت که یاریم کند دوباره برخیزم و رشد کنم؟
Where is Mahdi
کجاست مهدی؟
Who can help me again, when I float on the sea of hopeless and tears…
کسی که می تواند مرا دوباره یاری کند...وقتی که در دریای نا امیدی و اشک شناور هستم.
By:
Rashin .Goharshah
i
When you re gone(2)
By: Rashin. Goharshahi
When..
When I give your ash to the blue sea...
When I give your eyes to the black soil...
When I give my tears for careing your heart,
When...
When I ask you again:"do you love me yet"?
But, you dont answer me...
When I want you come back, but you even don,t see me ,...
I cried again...
Id shouted again...
When my eternal love with my tears, had droped in your bier…
When my tears ,slowly, wiped on your eternal site...
I,v got just a sad girl, with your smile in my mind...
I,v got just the sad bird with sadly song in my bill…
I can,t miss my cry…
I can,t miss my cry…
When your love is remaining in my heart ….
When my love is remaining in your heart, in your soil….
I can,t miss my cry…
Untill see you again.
آنگاه که
آنگاه که خاکستر تو را به دریای آبی سپردم...
آنگاه که چشمهای تو را به خاک سیاه سپردم...
آنگاه که اشکهایم را دادم تا قلبت را نگاهبانی کنند...
آنگاه که باز از تو پرسیدم.."هنوز هم عاشق من هستی؟" اما تو دیگر پاسخم نگفتی...
وقتی که از تو خواستم بازگردی...اما تو حتی نگاهم نکردی...
من دوباره گریه کردم... دوباره فریاد زدم...
وقتی که عشق ابدیم با اشکهام در هم آمیخت....
و بر پیکر بیجان تو قطره قطره فرو افتاد....
وقتی که اشکهای من بر آرامگاه ابدیت خشک شد...
من تنها دختری غمگین شده ام...با لبخندی که از تو بیاد دارم...
تنها پرنده ای غمگینم با آوازی حزن آور در منقارش...
نمی توانم گریه نکنم...نمیتوانم اشک نریزم...
تا وقتی که عشق تو در قلب من باقیست...
تا وقتی که عشق من در قلب تو باقیست...
در خاک تو....
نمی توانم اشک نریزم... .تازمانی که تو را دوباره بیابم.
.jpg)
لاله ای شکل تو
باغ لاله گچسر-اردیبهشت۸۷

