اول نشستم روی دیوار. بعد پریدم رو بالکن یه خونه چهار طبقه. خیلی تنگ بود دوباره پامو گذاشتم رو نرده ها و پریدم. هدف خاصی نداشتم. اما جای مناسبی هم برای فرود اومدنم پیدا نمیشد. ناچار نشستم رو سقف یه ماشین قرمز رنگ صدای پاهام راننده رو یکم ترسوند.بهش فهموندم فقط خیال کرده و دوباره پریدم. بین اینهمه خونه و ماشین، راحت نمی شد پیدات کرد مخصوصا اینکه نمی دونستم الان خونه ای یا جای دیگه. فکر میکردم آدما وقتی بمیرن دیگه از همه چیز سر درمیارن..ولی انگار آدم همون آدمه چه بتونه از دیوار رد بشه چه نه..
فقط در صورتی می تونستم راهمو به سمتت پیدا کنم که به من فکر کنی .اما تو مشغول بودی. فکرم نمیکردی که الان یه مرده، یه مرده متحرک اینقدر دنبالت بگرده و سردرگم بین خیابونها و خونه ها پرسه بزنه. اومدم دوباره پایین. رفتم تو کیوسک تلفن و از خطی که یه نفر مشغولش کرده بود، شماره تو رو گرفتم. بهت زنگ زدم و باهات حرف زدم تا بهم فکر کنی و بتونم راهمو پیدا کنم. گفتی الو..سلام ... شما خوبید؟ حالتون خوبه؟ و بدون اینکه بهت بگم الان دیگه گوشت و پوست همه قسمتای بدنم فاسد شده و داره میریزه و تا یه باد میاد یه دسته از موهام رو با خودش میبره و استخونام دیگه سفیدیشون از زیر لایه پوسیده گوشت و پوستم پیداست..بهت گفتم آره خوبم...
آره خوب بودم چون داشتم مثل یه مار پوست مینداختم یا مثل یه حشره.. یا یه پروانه گوشت و پیله لمو گذاشته بودم پاره بشه تا ازش دو تا بال در بیاد. برای همینم پریدن هنوز یکم برام سخت بود. اما اگه میومدم پیشت که تو پرامو نمی دیدی...تو بالای پروانه ایمو نمی دیدی...تو که تاج نور قشنگمو نمیدیدی...فقط میدیدی یه مرده متحرک، تو یه گوله چادر سیاه مثل یه لکه سیاه زشت، یه تیکه گوشت و پوست فاسد و بدبو اومده پیشت...فکر میکردی من همین یه تیکه گوشت و پوست فاسدم...شاید ازم فرار میکردی شایدم نه...خب! نیومدم ...ترجیح میدادم تو منو همونطوری تصور کنی که قبلا دیده بودی..نه اونطوری که حتی تصورشم نمی تونستی بکنی.. اما بعد درست وقتی از تو گور مجلل و تاریکم از شدت خفگی پا گذاشتم بیرون، فهمیدم تو اینارم نمی بینی..یعنی هیچکس نمی بینه..یه مرده متحرک بالاخره یه مردهس حالا هرشکلی که میخواد باشه..اونوقت مصمم شدم بیام پیشت. از خدا اجازه گرفتم ..و خدا هم تا قیامت بهم اجازه داد. خودمو کج و کوله کردم و از تو شیشه یک ماشین اومدم تو. قبرستون رو پشت سر گذاشتم و اومدم تو شهر. اما دیگه یادم نبود از کجا پیدات کنم. بهت گفتم بهم زنگ بزن نزدی..انگار بوی مرده از پشت تلفن به مشامت خورد..ترسیدی...بعد گفتی فراموشم شد...خب آره مرده ها همیشه فراموش میشن! اما ایول! هنوز حس ششمت قویه چون هنوز هیچکس باور نکرده من مردم..هنوز همه شبه منو توی خونه میبینن..توی محل کار..توی ماشین..روی زمین..اما هیچکس باور نکرده اون فقط یه شبهه..یه تصویر قاطی پاتی از خودم..راستش این بزرگترین شاهکارمه...یه نقاشی سه بعدی ازخودم که بتونه به جای من زندگی کنه..کارکنه..اخم کنه بخنده..غذا درست کنه..بچه داری کنه... ریاضی بلده...جمع و تفریق...ضرب مرده ها در زنده ها...جذر زنده ها...خلاصه همه چی.. اما خودم نباشه. آخه هیچ کپی ای درست مثل اصل که در نمی آد! در اصل من یه آدم مرده ام. یه مرده متحرک. توی هر قبرستونی میتونی پیدام کنی الاهمونجایی، یا روی همون صندلی که فکر میکنی منو میبینی..اون فقط یه نقاشیه یه شاهکار هنری..همین! خوبی مردن اینه که مرده ها نمیتونن باعث آزار زنده ها بشن! هرچی هم مشت و لگد بزنن هم بی فایده س فقط خودشونو خسته کردن..همین! پس ازم نترس..دیگه نترس! بزار پیدات کنم! من که نمی تونم بکشمت! فقط نگات میکنم! من هیچوقت تهدیدی برای تو نیستم!
.jpg)
پسرم مهدیار الان نزدیک هفت سالشه. اینروزا حرفایی می زنه که گاهی فکر میکنم باید دست از حرف زدن بردارم و فقط به حرفای اون گوش بدم. مثل بهلول حرفاش هم خنده دارن و هم پر معنی. برای همینم شاید گاهگاهی ازونا تو وبلاگم استفاده کنم:
امروز برای پسرشش ساله ام خواسته ای رو انجام دادم که بینهایت خوشحال شد. برای قدردانی از مادرش بعد از تشکر و سپاس کودکانه با بالا و پایین پریدن و ذوق و شوق جیغ زدن و دور چرخیدن ایستاد و در مدح مادرها چنین گفت: شما مامانا و مادرا مثل دیگ آرزوها هستین اگه ازتون خوب مراقبت کنیم و در راه درست ازتون استفاده کنیم ..ما بچه هارو به آرزوهامون می رسونین..فقط اگر در راه درست ازتون استفاده کنیم!(این دقیقا ادبیاتیه که اون در محاوره ش بکار برد!)
با خنده ازش پرسیدم پس پدر ها چی؟
گفت: پدرها هم خوبن..باباها مثل گنجی میمونن که آدم اصلا نباید اونارو بفروشه و باید اونا رو برای روز مبادا نگهداره!
از کودکستان که اومد خونه بهم گفت مامان امروز "علی ثناجو"یکی از دوستام یک حرفی زد! گفتم چی گفت؟ گفت: موهامو نگاه کرد و گفت: به! خوش به حالت! عجب موهای خوبی داری! هر طور که دلت بخواد می تونی بهشون حالت بدی!
گفتم: خب! تو بهش چی گفتی؟
گفت: منم بهش گفتم از بس موهام بلند شده! آخه اینروزا تو مصرف مو هم صرفه جویی میکنیم!
.jpg)
منم از همه جا بیخبر چشم انداختم اون پایین.درست یه روزنه از لابلای ابرا که به سمت زمین باز شده بود. بغل دستی ابرای دوروبرو فوت کرد و از اون پایین یه عالمه چیز معلوم شد! سرم و بردم بالا و گفتم: خدا!؟ چرا تاحالا اینجارو بهمون نشون نداده بودی؟ ما که توی این بهشت داریم از بی حوصلگی هی خمیازه میکشیم و چرت می زنیم...اونوقت ببین اون پایین...این مخلوقات تو چه ها میکنن...!
پاموگذاشتم پایین و خواستم بیفتم زمین که بغل دستی دستم و گرفت و گفت: هی دیوونه! کجا میری؟ بدبخت میشیا!
گفتم نه بابا...ببین چه بازی خوبیه فقط یکم! قول میدم زود برگردم...خدا سرانگشتشو انداخت رو یقه لباسم و منو از تو روزن کشید بالا ...گفت کجا میری بی اجازه بنده من؟
گفتم خدا جون! این یکی رو دیگه نداشتیم...اون پایین چه خبره که ما ازش بیخبریم؟ گفت بنده من تو که نباید از همه چیز دنیا سر دربیاری! گفتم چرا!؟ مگه تو خودت منو خلیفه خودت خلق نکردی؟ خوب خلیفه خدا هم که دیگه این حرفا رو نداره!؟ گفت: حرف زدن با تو بنده جسور بی فایده ست! درست به بابات آدم ابوالبشر رفتی! به اونم گفته بودم اینقدر دورو بر ممنوعه ها نگرده..گشت!... آخرشم از بهشت افتاد پایین!
گفتم...خدا!...تو رو به خودت قسم میدم بزار برم اون پایین ببینم چه خبره...گفت امان از دست شما بنده ها! حالا وقتی رفتی اون پایین تازه میگی خدا! چرا منو انداختی اون پایین...منو ببر دوباره تو بهشت! گفتم...نه خداجون به جون خودم قول میدم...قول میدم که دیگه یاد بهشتم نکنم! همون پایین منو ببرو ولم کن!...فرشته های دوروبرم همه یک صدا گفتن واااااااااااااااااای! و لباشونو گزیدن....اونوقت هی بهم اشاره کردن! آدم نادون ! این حرفا چیه که میزنی؟! گفتم: شما به من چیکار دارید؟ من دارم با خدای خودم حرف میزنم...اونم خودش خوب بلده جواب بده...نیازی هم به شما نداره...خدا اشاره ای کرد و همه فرشته ها متفرق شدن.
وا...........ی چه کیفی داشت! فقط من بودم و وسعت ابری و مه آلود آسمان سپید....و خدا....و فقط خدا...در من....در برابر من....در خون من....در نفس من....و در تمام چیزهای قشنگ و ابدی که دورو برم بود.خدای مهربون یه نگاه مهربون بهم کرد...اونوقت دستشو آورد جلو.... یکم هنر توی یه جیبم ریخت...و توی جیب دیگم هم یکم شعور...یکم عشق....یکم آزادی. سرم رو بالا کردم. دوقطره اشک نمیدونم از کجابود...گمان کنم از آسمون بهشت درست افتاد روی تنم....اونوقت دو شکاف قشنگ روتنم شکافت و دورو برش چند دسته موی نازو نازک سبز شد. دیدم میتونم این شکافو باز کنم نه بادستم،نه! با حسم.بعد یه هویی دیدم همه چیز یه جور دیگس! همه چیز یه طور دیگس...دیدم اون پایینم....لابلای ماشینا...لابلای آدما....ارواحی سرگشته که با تعجب به من نگاه می کردن...و ارواحی چشم بسته که فقط به کار خودشون و راست و ریس کردن کار دیگران سرگرم بودن....
احساس غریبی کردم....دلم می خواست گریه کنم....احساس تنهایی کردم....دلم می خواست جیغ بکشم...بغل دستی زودتر از من پایین اومده بود....توی بزرگراه دیدمش اما...هرچی صداش کردم دیگه منو نشناخت....یه ماشین پراید سفید گرفته بود مدل ۸۲. موهای سرش بگی نگی ریخته بود...دوتا بچه همراهش بودن... با یک شریک زندگی....کمی هم لاغر و تکیده شده بود....از حال نذارش فهمیدم برای اونهم اونطور که معلومه جای خوبی نبوده!...سرم رو بالا گرفتم و گفتم.....خدا!..........................از بالا صدا اومد:
الم اعهد الیکم یا بنی آدم .....
سرمو انداختم پایین .دو قطره اشک....درست دو قطره اشک از چشمام افتاد پایین. دو شکاف قشنگ روی زمین پهن شد. دوروبرش چند دسته موی نازو نازک سبز شد...بعدش دوتا چشم به روی من باز شد...و گفت: سلام خلیفه خدا!...............امری داشتید؟
گفتم نه برو پی کارت!....من !...بهشت خودمو می خوام....!
اشکامو که دید....یه لبخند کش دار بهم زد و گفت: خودت خواستی....پس دیگه گریه نکن!
-(راشین گوهرشاهی)

