تبليغاتX
امید رهایی
 

 

 

وقتی که شاعرعاشق می شود

تمام ابرها را میبارد

تمام رودها را میگرید

تمام رعدها را می غرد

اما باز عاشق تر می شود...

 

وقتی که شاعر عاشق می شود

تمام کوهها را میکند

تمام سنگهارا می شکند

جامه می درد و سینه می شکافد

اما باز عاشق تر می شود...

 

وقتی که شاعرعاشق می شود

تمام زندگی را میمیرد

تمام مرگها را می زید

اما باز عاشق تر می شود...

 

وقتی که شاعر عاشق می شود

برای همیشه سکوت میکند...

و دیگر عشق

خود  می سراید...

شاعر گم می شود

(راشین گوهرشاهی)

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |

دلم بر من شوریده است
از کنار عشق می گذرم، چونان ابری بر انگشتری درخت
بی سر پناه بی باران
چونان گذر سایه بر سنگ
و خود را از پیکری که هرگزش ندیده ام واپس می کشم
و دلم را چون پیراهنی بر شانهّ خویش می برم .

*****

 ...و ای عشق، ای که عشقش می نامند
تو کیستی که هوا را شکنجه می کنی
و زنی را در سی سالگیش به جنون می کشانی
و مرا پاسدار مرمری می سازی که آسمان از گامهایش جاری است؟...

بخواب تا رویایت را ادامه دهم
بخواب تا فراموشت کنم
بخواب تا جایگاهم را در ابتدای گندم ، در سرآغاز کشتزار و آغاز زمین از یاد ببرم
بخواب تا بدانم بیش از آنچه دوستت دارم دوستت می دارم
بخواب تا در میان بیشهّ انبوهی از لطیف ترین موها
بر تن آواز کبوتر گام بگذارم
بخواب تا بدانم در کدامین نمک می میرم
ودر کدامین عسل برانگیخته خواهم شد
بخواب تا دستانم را شماره کنم
تا آسمانها و شکل گیاهان را در تو بشمارم
بخواب تا گذرگاهی برای روحم حفر کنم
روحی که از سخنم گریخته و بر زانوانت فرو افتاده است....
بخواب تا بر من بگریی.

*****

دوست دارم، دوست دارم ، دوستت دارم
نمی توانم به آغاز دریا برگردم
ونه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهّ توت را در ستاره ّ زحل
بر آتشزنهّ زانوانت به دست آورم.

دوست دارم ، دوست دارم ، دوستت دارم
اما نمی خواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار ، همان گونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهّ تنهایی بی آغاز وامی گذارد.

 

مرده‌ام را دوست دارند

مرده‌ام را دوست دارند
تا بگویند از ما بود
با ما بود.

گفتند:
ـ مرگت را چگونه می‌خواهی؟
گفتم:
ـ آبی، چونان ستاره‌ها
که از سقف سرازیر می‌شوند.
گفتم:
ـ مرا کم‌کم بکشید
که واپسین سرودم را
برای همسر دلم بسرایم.

خندیدند
و از خانه‌ام
جز شعری
که برای همسر دلم گفتم
چیزی ندزدیدند!

(شعرهایی ازمحمود درویش-پدر شعر مقاومت فلسطین)

http://www.firooze.com/article-fa-628.html)


اولین بار است که  در این وبلاگ  شعری غیر از شعرها و نوشته های خودم درج کرده ام! اما این یکی واقعا فرق میکند... شعر مقاومت است. آنهم شعر محمود درویش شاعر مقاومت فلسطین که توانست دوستی های زیادی  برای فلسطین حتی در میان اسرائیلی ها بیافریند با شعرهاش. حالا چند روزیست که مرده. شعرش نه خودش. خودش هم نه: تنش. یعنی اصلا نمرده ولی دیگر نمی تواندمثل ما راه برود... به زبان ما شعر بنویسد و صورت اشک آلود ملک فلسطین را در ترنم سرو ده هاش به لبخند بیاراید. حالا شعر فلسطین هم به دنبال نوزاد ترانه سرایی میگردد که در دامان اندوهش بپروراند و شاعر دوباره اش کند. محمد درویش یک تن بود که برای فلسطین شعر  مقاومت می بافت. اکنون اینهمه شاعر! چرا هر یک شعری برای مقاومت نمی گویید تا پس از این هم شعر مقاومت بی مادر و پدر نماند؟

 

 این شعر دیگریست  بسیار زیبا از او که حیفم آمد اینجا نیاورمش:

 

 عاشق فلسطینی(Lover from Palestine)
محمود درویش
برگردان: سیامک بهرام‌پرور

چشمانت
نشتری‌ست در قلب من
دردناک اما دل‌پذیر
در برابر باد می‌پایمش
و با آن ضربتی عمیق می‌زنم به شب
به درد،
زخمش چراغان می‌کند تاریکی را
و حال مرا به آینده پیوند می‌زند!

عزیزتر از جانم!
فراموش خواهم کرد دیدار چشمان‌مان را
آن‌گاه که بار اول
با هم
پشت در بودیم!

واژگانت
ترانه‌ی من بودند
خواستم بخوانم، اما
زمستان جای بهار را گرفت.
واژگانت چون گنجشکی پر کشید
چون گنجشکی که دریچه‌هامان را ترک گفت
بعد از تو!

آیینه‌هامان
،شکسته از غم‌ها،
فرامان گرفتند
ما تکه‌تکه‌های صدا را برچیدیم
و تنها آموختیم
سوگواری را برای سرزمین پدری!

ما باید دوباره بکاریمش
با هم
بر فراز سینه‌ی گیتاری
بنوازیمش بر بام‌های سوگ‌قصه‌مان!
تا شکل ماه و صخره ها دیگرگون شود...
...
... اما فراموش کرده‌ام...!
فراموش کرده‌ام صدایت را!
آیا از سکوت من است این؟!
آیا از سکوت من است این یا
عزیمت تو
که گیتار من خاک می‌خورد؟!

آخرین بار در فرودگاه دیدمت:
مسافری تنها
بی ره‌توشه!
به سویت دویدم
چونان چون یتیمی،
کودکی به دنبال پاسخ‌ها  با فراست اجدادی:
چگونه باغستانی سبز توانست زندانی شود،
بکوچد و تبعید شود به هواپیمایی
و هم‌چنان سبز باقی بماند؟!

به خاطراتم در می‌شوم
پرتقال‌ها را دوست دارم و
از هواپیماها بیزارم!
جایی‌که ایستادم اما،
- به سان سیلاب‌های باران فروریخته!-
ما تنها پوست پرتقال را داشتیم و
پساپشت‌مان
بیابانی بی‌نهایت تن گسترانده بود!

دیدمت
بر تلی از خار
طرح چوپانی بی‌گوسپند.
دیدمت
بر خرابه‌ها و...
ناگهان
تو باغستانی سبز بودی.
ایستادم
چون بیگانه‌ای به نواختن دروازه‌ات،
درها، پنجره‌ها و سنگ‌های سیمانی
لرزیدند!

چهره‌ات را دیدم
در چاه‌ها!
تکه‌تکه در انبارهای غله!
پیشخدمتی دیدمت در کافه‌های شبانه!
دیدمت در میانه‌ی اشک‌ها و زخم‌ها!
و تو
واژگان روی لبان منی!
تو آتشی و
تو آبی!

دیدمت بر دهانه‌ی غاری
که کهنه‌های یتیمت را می‌آویختی!
دیدمت در اصطبل‌ها و
در خیابان‌ها
که خود را گرم می‌کردی
با آتش.
دیدمت
در سوگواری نکبت،
در خونی که از خورشید می‌چکید،
در شوری دریا و شن!
و هنوز
تو زیبایی
چنان‌که زمین،
چنان‌که کودکان!

سوگند می‌خورم
از مژگانم
برایت یک روسری ببافم!
با کلماتی شیرین‌تر از عسل و بوسه‌ها
خواهم نوشت:
...و بوسه‌هایی که تویی
و تو
باقی خواهید ماند!

دریچه‌هایم را بر هجوم شب می‌گشایم،
به روی ماهی سیمگون،
آواره‌ی خیابان‌های پایین شهرم،
در تاریکی.
قراری دارم با کلمات،
با طلوع روشنا.
تو باغ بکر منی،
به صداقت گندم!
با ترانه‌هامان
هوا را خواهیم شکافت
و باروری را
در خاک خفته خواهیم کاشت!
و تو:
چون نخلی چل‌گیس،
استوار در برابر طوفان،
بی‌اعتنا به وزش تیغ،
بر فراز چنگ و دندان دیوهای جنگل!

به سوی من بیا!
از هر کجا که هستی،
هر چه بر سرت آمده، ...
و رنگ را به گونه‌هایم برگردان و
معنا را به بودنم!
بازگرد و
مرا به عمق چشمانت ببر
شاخه‌ای زیتون بردار و
بیتی از سوگ‌قصه‌ام،
بازیچه‌ای،
سنگی از خانه‌مان بردار
تا فرزندان‌مان
راه خانه‌شان را به یاد آورند!

فلسطینی چشمان توست!
فلسطینی نام توست!
فلسطینی رؤیای تو،
فلسطینی روسری توست!
تنت،
پاهایت!

فلسطینی سکوت- واژه‌ها،
فلسطینی صدا،
فلسطینی در زندگی!
فلسطینی در مرگ!

در خاطراتم، می‌برمت!
برای دمیدن به آتش واژگانم،
برای تغذیه‌ی اندیشه‌هایم.
و با نام تو در دره‌ها فریاد می‌کنم:
«اسبان جنگی!»
ملاقات‌شان می‌کنم
اگرچه زمانه دیگرگون شده؛
بر حذر باش!
بر حذر از سم‌ها و سنگ‌ها!
بت‌های بزرگ را شکستم
آذرخش به چخماق خورده است و
من
گستره‌های شام را
با ترانه‌هام خواهم آکند!

با نام تو
فریاد کرده‌ام به سوی دشمن:
اگر به خواب رفتم
بگذار هیزم‌ها تنم را ببلعند!
مورچگان را توان پرورش عقاب نیست!
و افعی
تنها افعی می‌زاید!
دیرسالی پیش از این
اسبان جنگی را
به عمقاعمق روحم بازگرداندم.
می‌دانم
روزی
دوباره رهاشان خواهم کرد!...

***

منبع شعر:

http://www.firooze.com/article-fa-625.html

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |
باران که بارید

چشمهایم را شستم:

از روی صورتم پاک شد.

عطسه  که کردم

بینیم را باد برد!

فقط دهانم ماند...

خمیازه کشیدم :

تمام مزرعه در  راه گلویم ماند...

دلم درد میکند آخ!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |

از روزی که مرده ام دیگر اختیارهیچ کاری به دست خودم نیست. اینجا دیگر لازم نیست بروم کلاس زبان یا ریاضی بلد باشم. قید جامعه شناسی را هم از بیخ زده ام. فلسفه و علوم طبیعی هم که سرکوزه گذاشتم آبش را خوردم. اینجا علومش با آن علومی که یک عمر برایشان جان کنده بودم زمین تا آسمان فرق میکند. اینجا هم جان میکنم اما نه آنطور که در دنیا. دیگر اینجا کسی گیر نمی دهد جان بکن پول دربیاور مبادا وقت پیری گرفتار شوی. تازه صد نفر بیخ گلویت را میگیرند غلط کردی انهمه برای دنیا جان کندی...ای بیچاره من آدم! ای کاش هرگز زاده نمی شدم که روزی بمیرم و تازه ببینم هنوز اول ادبیت است! نه ببخشید همان ابدیت با ادب!   به جاهایی برده میشم که قبلا نرفتم ..کسانی را میبینم که هرگز ندیدم..همه چیزهایی که یه روز دوستشان داشتم همیشه با منند. اما انگار حسابی وبال گردنم شده اند..مدام بین آنها می چرخم و می چرخم..خیالهایی که هیچ مالکیتی نسبت به آنها ندارم..فقط محکومم که تکرارشان کنم. دره هایی که از آنها پرت می شوم و آتشهایی که از آنها نیمه سوخته  میگذرم ..نمی دانم این سفر رقت بار کی تمام می شود؟ من کی دوباره زنده می شوم؟ ای کاش زودتر قیامت بیاید شاید اوضاع بهتر شود..تا وقتی زنده بودم آرزو اشتم بمیرم و از دست شماها راحت شوم..از دست شماها راحت شدم افتادم دست اینها..دیوانگان زنجیری که مدام قلاده ام را میکشند به راست و چپ..حالا از دست اینها کی راحت می شوم؟ یکی میگفت قیامت حتما از اینها هم جدا می شوم اما آنوقت تازه می افتم دست خودم..حالا آنوقت خودم چه هستم وکه هستم بماند.

حالا دیگر از همه آن چیزهایی که روزی دوستشان داشتم فراری هستم..خیلی دلم می خواهد سرم را بیندازم پایین و یک آدم با خدای واقعی بشوم. اما آنقدر کوچکم که دستم به خدا هم نمی رسد. یک روز گفتم خدایا! کمکم کن از این خواب مخوف بیدار شوم.اینهمه در دنیا نماز خواندیم ...پس چه شد؟  یک گله شیر بی یال و دم و اشکم آمدند سراغم. شبه آدمهایی بودند یکی کور یکی شل یکی نابینا. گفتم ای بابا دستت درد نکند خدا! این بود تمام جنودت که به یاریم فرستادی؟ صدایی آمد که ای بنده! پایت را از گلیمت درازتر نکن! اینها اعمالی هستند که برای خودت در دنیا از پیش فرستاده ای...نمازهایی که خوانده ای...هر کدام قرار بود یاری و همدمی باشد برایت در این روز...یکی دستت را بگیرد از پرتگاه نیفتی یکی از مرداب و لجن بکشدت بالا. اما هرکدامشان فقط به قدر تمرکزت در نیایش شکل گرفتند و آن قسمت از خلقتشان که حواست جای دیگر بود ناقص ماند.  درست بود. نابینایی به جای چشم خربزه بر پیشانی داشت. آن یکی به جای پا یک ماشین رنو. آن دیگری زیر خانه 85 متری داشت له می شد و دیگری به جای دو دست بلیط هواپیما و کلم پلو. یکی فقط دو چشم بود کلا از اول تا اخرش فیلم سینمایی وآن دیگری فقظ دو تا لب که از انها چرک و تعفن غیبت و دروغ و تهمت بیرون می ریخت...از شرم تمام چیزهایی که در دنیا ناخواسته و ندانسته آفریده بودم سرم را گذاشتم لای دو دستم. گفتم پس تکلیف بی نمازها چیست؟ گفتند انها یک جانوری شده اند که نگو و نپرس...با یک عالمه لشکر مار و عقرب که به جانشان افتاده! یک چشمه اش را هم خودم دیدم: گستاخی هایم در دنیا بالاخره کار دستم داد! چند برج زهرمار آمدند و مغزم را گذاشتند کف دستم...گفتند حالا بچش! گفتم چی رو بچشم؟ گفتند هر آنچه را در دنیا برای خودت از پیش فرستاده ای...بیچاره من آدم...خدا کند اینها فقط خواب باشد! یکی بیاید سیلی بزند صورتم!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |

برای تویی که همیشه هستی حتی زمانی که حضورت برای همه عادی شده باشد...مدتی ست که هر وقت به تو فکر میکنم می اندیشم که از من به ستوه آمده ای...خیلی تلاش میکنم که شاید دوباره سلامم را پاسخ گویی ولی حتی تلاشهایم بی پاسخ است..احساس میکنم  دیگر راهی برای شادمانی وجود ندارد...و من حتما مستحق اندوهی هستم که دلم را بدان وانهاده ای...می خواهم به خشنودیت بیندیشم و لبخند زیبایت را در شریانهای تنم احساس کنم..اما تو با من قهر کرده ای...رو گردانده ای..و  غرق در اندوهم گذاشته ای. بی تو بودن برایم سخت است..و در قهرتو بسر بردن برایم زجر آور...نمی دانم چه کرده ام که مستحق چنین عتابی شده ام..و اگر هم بدانم، راه بازگشتم را گم کرده ام..

گفته بودی نزدیکی و نجوای کسی که تو را بخواند اجابت میکنی..پس این پرده حزن را از برابر چشمم بردار که من تو را به لطف و محبت شناخته ام نه به قهر و عتاب..و تو را در شادمانی قلبم جسته ام نه در تیرگی اندوهم....

  با من قهر نکن!

حتی به اندازه یک لحظه یا کمتر از آن.

من به عجز و گناه خود آگاهم ولی تو را به رحمت بیکران و بخشایش بی مانندت می شناسم..آیا بخشنده تر و رضاتر و مهربانتر از تو کسی هست تا به او پناه برم؟ در عتاب تو راهم را گم میکنم..نور حضورت را از دیدگان جویای من نگیر..می خواهم خشنودی تو را دوباره بیابم و در شادمانیم تجلی حضورت را. با دستهای خودت شادم کن...من شادمانی را هم، جز در آغوش نازنین و مهربان تو نمی خواهم!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه ششم مهر 1387 ساعت | لینک ثابت |