به قناریها فکر کرده ای؟
به اوج گرفتنشان در خیال
و مرگشان در قفس؟
به دانه چیدنشان از عشق
و به رنجیدنشان از شک؟
به قناریها فکر کرده ای؟
وقتی مرگ سبکسرانه می بلعدشان
و آوازشان در گلو می خشکد؟
قفس یکباره خاموش می شود
و چشمهایشان را مورچه می خورد؟
به قناریها فکر کرده ای
که همچون ما
در خیال بهار و باغ می پرند
و چشمهای کوچکشان هر صبح
به روی آینه باز می شود؟
فکر کن به قناریها
به سهم کوچکی که از دنیا می برند
و به آواز قشنگی که در آن می خوانند...
به آواز قشنگی که در آن
تا لحظه مرگ می خوانند.
صبح)
بانوی عشق و آینه خندان بود
بانوی عشق و آینه رقصان بود
ناگه میان راه تو پیدا شد
چون آینه که قلب تو را دزدید...
بانوی قد کشیده در آیینه
انگشتهای بی هدفش چرخید
اندازه تمام قناریها
اندازه تمام چلچله ها رقصید
اندازه تمام سخن ها گفت
اندازه تمام ورقهای زرد
اندازه تمام آینه ها خندید
(رفتی ولی نمانده در آن غوغا
عشق تو ماند، بی هدف و مرموز
بانوی عشق ماند و خیال تو
در انتظار آمدنت هر روز)
در انتظار گام های تو ، هر امروز
آواز خواند و ماند و گذر را دید
آنقدر ماند خسته میان در
تاکه در آستانه در خشکید
(شبها برای دوست دعا میکرد
در دل برای راه تو پل می بافت
حتی کویر و کوه و بیابان را
با عشق تو به باغ بدل میکرد)
چشمش به در تمامی شبها ماند ...
آخر نیامدی و دلش رنجید!...
از هرکه دید جای تو را جویید
از هرکه گفت حال تورا پرسید
آخر کلاغ از تو خبر آورد:
یک چشم شور عشق تو را دزدید...
یک چشم شور عشق تو را دزدید!
بانوی عشق و آینه تنها ماند
غمگین میان پنجه یک سرداب
بی تو میان دست فلک لرزید
یک آینه ز دست فلک افتاد
بی تو به چاه خاطره ها لغزید....
افتاد مثل مرگ قناریها
صد تکه گشت و گور ، تنش بلعید
بانوی عشق مرد و وصیت کرد
هرگز کلاغ با تو نگوید هیچ
بی عشق لوح عمر تو می افتد!
یک چشم شور عشق تو را دزدید...
یک چشم شور عشق تو را دزدید!
(صبح)

