خیلی حرفها را نمی شود زد. خیلی چیزها را نمی شود گفت. حتی وقتی که سعی میکنی از چهره ظریف و نازک خودت برای کسی هیولای زشت و پیری بسازی باز خیلی حرفها را نمی شود گفت. هیولا شدن کار ساده ای نیست مخصوصا وقتی که میخواهی به خاطر فراراز ترس، ازهیولا ی ترس، خودت هیولا شوی. باید پوست دیوی را بیابی و در آن فرو بروی. اما بازهم لو می روی و میفهمند که تو یک دیو نیستی. بازهم کشفت میکنند و در انتظار بازگشتت و سلام دوباره ات می مانند. باید گاهی از هم فرار کنیم. باید گاهی هم را فراری بدهیم تا اطمینان حاصل کنیم که از دوست داشتنهای زیادی همدیگر در امانیم. گاهی لازم است هیولا شویم. اما هیولا شدن کار ساده ای نیست. باور کن برای من هم کار آسانی نبود. اما باید هیولا می شدم تا به راه خودت بروی. تا دیگر پشت سرت را هم نیم نگاهی نکنی. تا دیگر نگرانم نباشی و اینطرف و آنطرف نایستی و در فکر فرو نروی. باید از خودم ازحرفهای خودم برایت یک غول می ساختم تا کمی از آن بترسی و متنفر شوی. متنفر شوی و بگریزی. آنوقت خیالم راحت میشد که از من در امانی. از اندیشه من در امانی و این فکرها، این خیالهای عجیب و غریب سد راهت نمی شوند. دیگر فقط به خودت تعلق داری و بدون نیاز به بودن من می توانی شاد باشی و بخندی. تا ابد بخندی. آنوقت خیالم راحت میشد. خیالم راحت بود که وجود عزیزت را مانند گوهر امانتی به صاحب اصلیش یعنی همان زندگی ساده و بی پیرایه ات سپرده ام. آنگاه خیالم راحت می شد که تکه های پاره پاره شده قلبت را به تو بازگردانیده ام و تو دوباره خودت شده ای. با همان خنده های زیبا و دوست داشتنی و ابدی. با آن شادمانی بی کم و کاست و آن جست و خیزهای بچگی.
تفاوتها به من درس داده اند. آموخته ام که حتی دو پرنده هم جنس و هم سال و هم رنگ همیشه با هم متفاوتند.. و علی رغم تمام شباهتهایشان اگر در یک حلقه به هم زنجیر شده باشند هرگز نمی توانند بپرند.. مگر اینکه این دوگانگی یک طوری از بین برود. با فنا شدن یکی . با مرگ یکی. .و من نمی خواستم آنقدر به من وصل باشی تا چاره ای جز مردنمان نباشد. باید میگریختی. باید از این بند میگریختی. من سد راهت شده بودم و تو دیگر نمی توانستی شاد باشی. باید هیولا می شدم تا از من بگریزی. باید احساس خشم و حیرتت را برمی انگیختم تا روی برگردانی و بروی. اکنون خیالم راحت است. زخمهای قلبت دوباره جوش میخورند و بی تردید به راه خودت می روی. آنگاه من، از پنجره بیرون را نگاه میکنم. قفس خالیت را میبینم. دانه های نیم خورده ات را که بر کف آن ریخته و سبز شده اند. آواز عاشقانه جفتت را می شنوم و صدای ضعیف جوجه هایت را در لانه ای که گمان می کنم همین دوروبرهاست. از پرواز آزادانه ات خرسندم و داستان شادمانیت را شبها برای پسرانم می خوانم. می خواهم بدانی تا ابد و برای همیشه دوستت دارم... ولی دیگر به بازگشتت نمی اندیشم. نباید بیندیشم. باید قفس کهنه ات را به سمساری بسپارم.
افتاده ام در چاه دروغ. تنم میلرزد. دستهایم سیاه سیاه شده اند. گیج شده ام. ناخواسته اشک از چشمانم می ریزد. تمام تنم سر شده است. نفس که میکشم بخار سردی جلوی چشمم را میگیرد و تنها روشنی ساده ایست که در این عمق تاریک چاه میبینم. دیواره چاه لیز رطوبت و جلبک است. هیچ دستاویزی برای نجات ندارم. سردم است. خوابم می آید. همینجا در همین انتها میمانم.چشمهایم سنگین تر می شوند. خیال میکنم که آزاد شده ام. ریسمانی از آن بالای بالا آمده و کسی صدایم میکند. صدا را می شناسم. صدای دروغ است. آمده دوباره فریبم بدهد. با سردی نگاهش میکنم. اشک از گوشه چشمم میچکد ریسمان دروغ را که میبیند همانجا یخ می زند. چمپاته زده ام. سرم را دوباره به زیر می اندازم. خودم را گلوله میکنم.تنم را به هم میفشارم .آخرین انرژی های حیاتیم را برای گرم نگه داشتن تنم به کار میگیرم. استخوانهایم از سرما یک به یک ترکیدند و سر شدند. حس خواب آلودگی مطبوعی مرا در خود میکشد.انگار همه جانم توی سرم سیال است. یک چیز غریب یک حس آشنا و دل انگیز مرا به اعماق خودم می برد. به سالهای آفتابی دیروزم. به آوازهای مادرم. به بازگشتهای پدر. به جست و خیزهای کودکانه خودم وهمسالانم. مرا می برد به باغ به باغ انار. به سرخ و سیاهی شاهتوت. به بوی ملس صمغ درخت. به خانه های شنی...می روم در خیال شیرین او. خیالش بوی باران را به یادم می آورد .بوی گرگ و میش هوا را. بوی صبح را. بوی تند جوشانده نعنا را.خیالات زیبایی که به دروغ در دل پرورانده بودم. به زندگی دروغین خودم. به خنده های دروغینم می اندیشم. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم از دروغ بگریزم. فکرم اصلا کار نمیکند.ولی آها! یادم آمد .تا وقتی که هیچ چیز نگفته بود همیشه اصرار میکردم یک چیزی بگوید. می خواستم حرفش را تنها یک حرف را به یادش بیاورم. یادش نیامد. گفتم چیزی که از خاطرت برود حتمادروغ بوده. به من گفت من دروغم. من خودم دروغم. گفتم اگر تو دروغی پس همه چیز دروغ است.
تو دروغی؟ همه چیز دروغ است؟ باورم نشد.
دیوارچاه لیز رطوبت و جلبک است. چشمم که باز شد دیدم که اینهمه عمر را تنها در خیالات خودم توی این چاه تاریک و باریک زیسته ام. چشمهایم را می بندم. صدای دروغ می آید. می خواهد نجاتم دهد...اما من که می دانم..می دانم...مگر خودش نگفت دروغ است؟ پس گوش نمی کنم..حالا که همه خیالهایم..همه زندگیم دروغ است پس فکر میکنم خیال کرده ام. خیال کرده ام صدایم زده است.سرم را میگذارم روی پاهایم چشمهایم سنگین تر می شوند.به خواب میروم تا دیگر صدای دروغ را نشنوم. خواب ابدی..ولی انگار دیگر صدایم نمیکند. دیگر چیزی نمی شنوم. راست گفته بود دروغ است؟ باور نمیکنم... .
شاعر سکوت کرد
شعری نبود تا بسراید..
دیری نبود تا بپرستد
عشقی نبود تا بستاید...
شاعر سکوت کرد
انگار ابر تیرهُ انگار ابر سیر
از بارشش به گور جوانمرد شرم داشت
انگار خاک کهنه
انگار خاک پیر
از ریزشش به جان جوانمرد شرم داشت
انگار سنگ ساده
انگار سنگ سخت
از ماندش به دست جوانمرد شرم داشت
انگار یک گلوله امانش بریده بود
اما خود از شکفتن آن سینه شرم داشت...
شاعر سکوت کرد
زیراک از سرودن بی کینه شرم داشت
شاعر سکوت کرد و گلوله خودش سرود:
مرگی که از تپیدن آن سینه شرم داشت.
شاعر سکوت کرد....
تا بر آنها فانوس سبز شود
اشکهایم را میکارم
تا عشق از آنها سبز شود
آههایم را میکارم
تا بر آنها فریاد سبز شود
مشتهایم را میکارم
تا سنگ از آنها سبز شود
قلبم را میکارم
تا
وطنم بدان سبز شود.
خانه ام وطن.


