تبليغاتX
امید رهایی

سالها پیش، نقاش زبر دستی بودم. یک استاد تمام عیار نقاشی به قول بعضی. درست قبل از اینکه به خدمت دولت در بیایم...سرم گرم بود به مینیاتور و رنگ و روغن و طراحی و شعر و داستان و تدریس نقاشی و طراحی و کاریکاتور. . . تب شعر وتدریس نقاشی.... نمیدانم چه میکند این کار اداری با آدم که هنرش خاکستر می شود! طبعش کشته می شود و رخوت بر جانش می نشیند...اکنون یک دهه است که دست بربوم و قلم مو نبرده ام و شاگردانم را که هر ازگاهی سراغی از کلاس و دوره میگیرند –ده سال است- که به دیگر بهانه ها پس میزنم...  نمی دانم آن روحی که مرا بر می انگیخت تا دست بر بوم کشم واز نقش باطلم عالمی می آفرید، در این پرسه زدنهایم برای لقمه ای نان چه بر سرش آمده که دیگر یاریم نمیکند....

اکنون بارها نیت کرده ام قلمم را بردارم و نقشی بر صفحه کاغذ و بوم بیاورم...عجیب ناتوانم. از ناتوانی خودم گریه ام میگیرد... انگار دیگر این من که هستم آن من نیست. من گم شده ام. اکنون فقط یک کارمندم. یک انسان بی هنر و غیر آزاده. یک کارمند مواجب بگیر دولت که حالم از خودم بهم میخورد. از این میزها... این روزها... دیگر هنر یاریم نمیکند. این دوره تبعید  پس کی تمام می شود؟ گمان میکنم هنوز بیست سال دیگر باید در این زندان مخوف بمانم... ایکاش دوباره خودم میشدم و نیازی نبود به خاطر لقمه ای نان تا این اندازه حقیر شوم! این میزها...این روزها....کی به سر میرسند؟ آیا لقمه ای نان به قیمت آزادگی یک انسان می ارزد؟

چاره ای نیست...سرم را می اندازم پایین و میگویم: اگر این پاره نان را جز در یوق و زنجیر نوکری نمی شود به کف آورد... آری زنده بودن بدان می ارزد!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

 

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...به اندازه تمام لحظه های زیبایی که با تو زیسته ام...و تمام لحظات بی پایانی که به تو اندیشیده ام. ..  پیش از این گمان میکردم هرگز نتوانم این عطش را...این تشنگی را به درک تو از احساسی که از درونم می جوشد ... بر زبان آورم  ... پیش از این گمان میکردم که زیبایی عشق در ادراک محجوبانه آن است. اما اکنون که خود می خواهی... اما اکنون که در اندیشه ماندنی...اکنون که دیگر مرا جز اندیشه تو آرامی نیست...اکنون که در آغوشم آرام گرفته ای و چشمهایت را روی شانه من بر هم نهاده ای...اکنون که آهسته در رویاهایت فرو می روی ... آهسته پای گوشت زمزمه میکنم:

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...به اندازه تمام زندگیم دوستت دارم. به اندازه تمام قطرات اشکی که نثاردلتنگیم کرده ای...و ساعتهای مدید انتظاری که به پای آمدنم ریخته ای. اکنون که در دستانم آرام گرفته ای ... و صدای ظریف قلبت را می شنوم...و گرمی نفسهای آرامت را احساس میکنم...می خواهم  قبل از آنکه مرگ فرصت مهرورزیدن را از ما بگیرد...و زندگی دوباره دست جدایی از آستین بر آورد...قبل از اینکه خاک تیره لبخند را از چهره هامان ببزداید و پیری بر صورتهای داغدیدمان چنگ زند...قبل از آنکه شادمانی وصل دوباره در گریه غربت محو شود و سنگ هجر بر سینه بیتابمان سنگینی کند... اینجا...روی همین خاک تیره که از آن زاده شده ایم و در آن فرو می رویم......بگویم  دوستت دارم و شادمانم  اگر فرزند ناز پرورد توام... مادر.

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |
 

دریافت کد انیمیشن و بازی الکترونیکی پرتاب سنگ بر علیه اسرائیل:

http://whats-happening.net/fa/stone/index.htm

عکسهای غزه و سربازان اسرائیلی:

http://www.mosalman.co.cc

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت | لینک ثابت

 

تصنیف

 

 

 

هنوز صدایت را می شنوم. صدایت در گوشم میپیچد و کلماتی را که همین تازگیها از تو شنیده بودم، دوباره می شنوم. صورتم را که میچرخانم، در آینه میبینمت . همانجایی که همیشه می ایستادی و لبخند می زدی. با همان زیبایی و وجاهت دست نیافتنی و بی مانند. با همان مهربانی و سرشاری...با همان لبخند همیشگی.

دستم را به سمتت دراز میکنم. انگشتانت در دستانم محو میشوند بعد بازوانت و بعد تمام سایه روشنهای اندام یخ زده ات.

هیچکس نمی داند چرا اینقدر منجمد شده ای. مثل قطرات شبنم مثل  دانه های برف. مثل ضربه های تگرگ. تا دستت می زنم بخار می شوی . آب می شوی و دیگر وجود نداری.می گویی این خصلت آیینه است که خاطرات را تنها به یاد می آورد اما زنده نمیکند. اما من به تمام مقدسات قسم می خورم که تو زنده ای. مانند من نفس میکشی. راه میروی. روی موهایت دست میکشی و توی دستمال کاغذی سفیدی عطسه میکنی. تو باز ریشخند می زنی. انگار که از ساده اندیشیم خنده ات میگیرد. اما من دستم را دراز میکنم یک شمع برمیدارم  روبروی قاب عکس خالیت میگذارم و نیت میکنم تورا در خواب ببینم. قاب عکس خالی. بعضی از واژه ها عجیب تکراری شده اند. قاب عکس خالی هم همینطور. از شدت خالی بودنش تکراریست. و اینکه هرگز تصویر تو را و حتی تصویر سایه ات را در خودش ندیده و آنقدر شیفته توست که هر روز لبخند و ژستی تازه از تو را در خودش خیال میکند. گاهی دلم برای بغض چهارچوب کهنه اش می سوزد که اینقدر عاشقانه خیال اندام دست نیافتنیت را در بر گرفته است. رویش رابر می گردانم تا دیگر گریه اش را نبینم. برایش سوگند می خورم که تو رفته ای. مرده ای. اشکم در می آید. صدایت در گوشم می پیچد و سایه خیالت دوباره راهم را میزند. شمع را از برابر آیینه برمی دارم با دو تا انگشت شست و سبابه ام شعله  سرکشش را آنچنان میلغزانم که  خاموش می شود. انگشتان سوخته ام را در برابر آیینه میگیرم. به انجماد آینه میزنم. یخ آیینه آب می شود. تو را میبینم که آنسوی آیینه نشسته ای و با لذت پکی بر سیگار میزنی. انگار این" سناریوی درام" سخت مشغول و مشعوفت ساخته است! از دستت خشمگین می شوم. سیگارت را زیر پایم لگد میکنم و صندلیت را آنقدر میچرخانم تا سرت گیج رود. آنوقت می گویم یادت باشد: دیگر...سر به سر من، نگذاری... تو گیج شده ای. حالت به هم خورده است. توان برخاستن نداری. دستانت مثل کاغذ چروکیده در هم  فرو می روند. برای محو شدن تلاش میکنی اما نمی توانی. انعکاس صورتت با قطره اشک من به زمین می چکد: بر روی جسد سیگار لگد شده ات. یک لحظه خاکستر سرخی از آن می جهد و دیگر دود....

همه چیز اینجا واقعیست... مانند  دود سیگارت: زشت... گنگ...مرموز و تهوع آور.

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |
من نمی دانم تو چقدر ...این نشانه های روشن را: این نشانه های واضح و روشن را...باور میکنی. 

نشانه ها خط سپیدی هستند توی جاده زندگی که راه نرفته ات را نشانم میدهند.

من اما روی تمام نشانه های بودنت خط سرخی کشیده ام. تو را از دامن زندگیم برچیده ام و در ورای باورهایم آنجا که دست هیچ بنی بشری و هیچ کس...  جز خدا به آن نمی رسد گذاشته ام. آنجا برایت امن است و کسی جز او از حضور تو با خبر نیست.

 افسوس بر آدمی ...که هر آنچه را دوست تر دارد  دربندش میکشد و به بندگیش دل می سپارد.

 تو را از آفتاب  دزدیده ام...و در امتداد همین جاده بر آمدنت درنگ کرده ام. ... 

چه لذتی دارد برای صیاد که صید را به اشتیاق در بند ببیند نه به اضطرار. تو خود این بند را... این بند پاره پاره اضطرابم را دور دو تا پای  چابک گریزت گره زده ای و من از این دیوانگیت خنده ام میگیرد.

شنیده ای؟ صید که به اختیار خود در بند شود...صیاد  یا وا میگذارد اورا و می رود ...یا خود   واله و دربند صید میشود! من... هیچکدامم.

اگر از این جاده گذر نکنی...دیگر مرا نخواهی دید.

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه هفتم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |