تبليغاتX
امید رهایی

                                                                                                                  معشوق من طنازی نمی داند...

                                                                                                                   و سخت بوی مرگ می دهد...

                                                                                                                       اما از تمام معشوقه های تو زیباتر است.

معشوق زیبای من

پیرزنی ست

که خاکروبه ها را با اشک

در امتداد خوابهای حقیرانه

می روبد...

 

افتاده کودک زیباییست

که صبح

در آرزوی نان نیم خورده

با دستهای نازک و معصومش

 پس مانده های شام تورا

از خاک می زداید...

 معشوق من

همبازی همیشه روزهای تاریک است

روی درخت سیب و سپیدار عشق

معصوم کودکیست

بیدار و بی قرار

زیر چراغ کوچه دیروز

با کفشهای پاره میاید

برکفشهای نقره ایم غبطه می خورد

درخوابهای کودکیم لبخند می زند.

اما میان همهمه خاطرات من

معشوق سالخورده غریبیست...

سیبی که از درخت می افتد

در امتداد جاده نامعلوم...

مفتون همهمه وهمهای تابستان

و میگرید:

 با دردهای مردم این دهر

با اشکهای مردم این شهر

اما به من که می رسد آرام

لبخند می زند...

...

معشوق من

اکنون زنیست سالخورده...

با چشمهای خسته و کم نور

با صورتی شکسته و رنجور

اما به من که می رسد از شرم

 روبند می زند.

 

*****************************************************************

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |

هنوز هم مثل سایه می آیی و می روی ..می آیم و می روم. سکوت میکنی و حرفی نمی زنی.. سکوت میکنم و حرفی نمی زنم.  مانند شعرسرگیجه گرفته ای ..سردرگمی و قافیه می بافی.. سرگیجه گرفته ام ..

 دیگر توان سکوت را ندارم..زودتر از او میشکنم. تحمل اشک را ندارم.. زودتر از آن فرومی ریزم.. خواب رسیدن به تو را نمی بینم.. زودتر از خواب از یادت می روم.. فراموشی هم- هرچه میکنم- نمیگیرم..زودتر از فراموشی میمیرم..اما نه! .. نه زندگیم زندگیست نه میمیرم..صورتت از یادم رفته و رنگ چشمهایت را گم کرده ام..چهار گوشه چشمهایم باز است و از هر گوشه سایه ات را که می بینم، میلرزم. دستم میلرزد..و تپش قلبم را برایت می نویسد..می گویی خنده دار نبود...متشکرم..  از بی تفاوتیت خنده ام میگیرد و قلبم برای هزار و چهارصد و سیمین بار آرزوی مرگ میکند...میگویی مرگ هم در دست تو یک بازیچه است: اسباب بازی زمان نا امیدی..اما مرگ چیز دیگریست...یک بازیچه نیست...مرگ آخر تمام حرفهاست. آخر تمام گریزها..بازیها...بن بستهاخفقان ها... و می دانی مرگ عصاره حسرت است در فراموشی محزون "عشق".

و می دانی"عشق": شبنم  هر صبحگاه است که رنگ شرم را از روی صورت ماسیده ام، پاک میکند تا آرزوی مرگ را تکرار تر کنم... .

راست می گفتی... خنده دار نبود...دیگر خنده دارنیست...اما از بی تفاوتیت به مرگ که می رسم شاید خنده ات بگیرد. شاید نه!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

آن لبهای سرخ، آن گونه های بر آمده، تو را به یاد چه می اندازند؟ آیا نباید نیلوفر سر برمی آورد و شاید باغبانی یا چه می دانم صیادی...نه! هیچ رازی وجود ندارد. هیچ رازی جز اینکه آنچه باید بشود می شود. هر تبی را هذیانیست و این تب زیستن را هذیان مرگ. فکر کنم همه نیلوفرها بالاخره یک روز پژمرده می شوند. اما آنها که سر بر نیاورده میمیرند، هرگز رنگ پژمردگی به خود نمی گیرند. چه عدالت محضی! جاودانگی در مرگ! بودن زاییده نبودن.

 بودن یا نبودن: حالا دیگر مسئله این نیست. مسئله  شاید فقط همین است: بودن زاییده نبودن و نبودن در عین بودن! مگر چند نفر از همینها که هستند ....کسی در آرزوی نبودنشان نیست...و چند نفر از آنها که نیستند ... کسی در آرزوی بودنشان ؟. مابقیش را خودت می دانی. از شعار بدم می آید. از مرثیه سرایی هم همینطور. اما فقط میگویم که دیگر....دنبال نیلوفرت نگردی . دیگر غصه نبودنش را یا چه میدانم! اینگونه بودنش را نخوری. این ذره های خاک، این سبزه های برآمده ، این دستهای گشاده نیلوفر، تو را به یاد چه می اندازند؟

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |
آنروزها تو تمام من بودی

نیمی از عشق

نیم درد...

دردهای کودکانه.

آنروزها

تو بودی

و من.....

نه.

 

 

 بازیچه بوسه هایم

تل ابریشمیست

با دو چشم فندقی زشت

که بوی تو را می دهد....

 

و دستهای گچی نازکی

که از روی ابرها

چیده ام

***

 شعر

روی شانه هایم نشست

و از توی قلبم

جنین خون آلود تورا

بیرون کشید.

 

توی مشتهای گره کرده ات

"عشق "

جامانده بود.

*** 

آنروزها تو تمام من بودی...

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |
 

تصویر ماه را دیشب

در کف حوض آبیم  کشیدم

 هر که دید گمان کرد

تو در آب افتاده ای:

                         لیلی!

                        لیلی حوضک!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |