خدانگهدار.
مانند همیشه،... ساکت
برگ
مانند همیشه ...سرشار
عشق
مانند همیشه، ...سرکش
لب
مانند همیشه،.... خاموش
تو
مانند همیشه،...بی مانند.
ابلهان
تازه چند نخ سبیل پشت لبم سبز شده بود و صدام دو رگه که خیالات مرد شدن به سرم زده بود. سعی میکردم با جوونای بزرگتر از خودم بشینم و بپرم و سر به سر بچه ها نزارم....دیگه سنگین راه می رفتم و با قد درازم سعی میکردم قوز نکنم و قدمهای موزون بردارم تا بیشتر به چشم دخترا بیام. تو هم سنو سالام همه سید مهدی صدام میکردند جز یکی که بهم میگفت "خربزه". وجه تسمیه ش رو خودم هم نمی دونم ولیکن از وقتی منو با علی شله خربزه فروش دیده بود به من میگفت خربزه. علی شله تنها جوون ایلیاتی باحالی بود که بچه مچه هایی مثل من رو پس نمی زد و آدم حسابی فرض میکرد.با من یه جوری برخورد میکرد که خیالات برم می داشت حسابی واسه خودم کسیم... اونروزعلی شله رو گاری خالیش نشسته بود و یه بند حرف میزد و منم که از دست کج خلقیای عموم عاصی شده بودم رو گاری، روبروش چمپاته زده بودم و چرت می زدم، که یاسر منو دید.
یارو دل خوشی از علی شله نداشت: میگن یه بار که مهمون رودربایستی دار داشتن، سر نابلدی دو تا خربزه کرمو از علی شله خریده بوده وباباهه که میاد جلو مهمونا خربزه رو رو کنه میبینه توش گندیدهس. گوش یاسرو میکشه و یه فس کتک جون دار بهش می زنه. من که میگم نوش جانش! ولی میگن یارو اونقدر از دست باباهه کتک می خوره که ننش دعا میکنه الهی دست زنندش فلج بشه و همون فردا دست باباش میره زیر دستگاه پرس و چهارتا انگشتش قطع میشه. حالا یاسر مجبوره شبونه درس بخونه و روزا بره جای باباش کارکنه...هر روز از عمد میچرخه و از سر بساط علی شله میگذره و یه بند فحش بارونش میکنه. علی شله هم میگه جواب ابلهان خاموشیست.منم که تکلیفم معلوم.ازون موقع به بعد تو کوچه که میبینه منو دادمیزنه: چطوری خربزه کرمو؟...یه بار خواستم حسابی ادبش کنم ولی یه هیبتی داره که نگو...چارتای منم حریفش نمیشن.منم جلو دخترا میام از حجب و حیا کم نیارم با صدای دو رگه میگم: جواب ابلهان خاموشیست...
حالا دیگه همه قضیه اون خربزه رو میدونن. بازار علی شله که حسابی زده به کسادی و میگه می خوام برم بشم نمکی، کفش کهنه و نون خشکه بخرم و بفروشم.اما اونوقت همه بهم میگن علی نمکی.. کسی زن بهم نمیده...منم پقی می زنم زیر خنده و بهش میگم آخه آدم حسابی! قبل ازینکه نمکی باشی، شلی! آخه کی بهت زن میده؟ که میگه: آهوی...حرف زیادی موقوف!خدامیزنه به کمرت تورم شل میکنه ها!من از ترس فلج شدن خفه میخندم و آخرش به سرفه میفتم. تازه میگن چشش یکی رم گرفته!اونم کی؟ آبجی یاسر!...
چند ماهی بود که دیگه علی شله رو نمیدیدم. میگفتند رفته ایلات خودشون ولی سابقه نداشت اینقدر دیر کنه. دلم حسابی شورشو میزد. خواهر یاسر هر از گاهی به بهانه ای می یومد سمت میدون و خودم میدیدم که از دم بساط خالی علی نمکی چه آروم و با وقار میگذشت...
میگن علی نمکی به خودش جرات داده بوده چند باری سر راه خواهر یاسر سبز بشه.. که بار آخر یاسر گوش به زنگ میآد و جلو خواهرش فحش بارونش میکنه و از چرخ میندازدش پایین و سرعلی شله رو میکنه تو جوی آب پر از کثافت. علی نمکی چند بار بالا میاره و بعد جثه ریزو نحیفشو جمع میکنه و گوشه میدون چمپاته می زنه و میلرزه و با صدای لرزان میگه:" جواب ابلهان خاموشیست". یاسریه لگد به پهلوی علی میزنه و دست خواهرشو میکشه ومیره.
حالا تو محل چو افتاده علی شله تو ایلات دق مرگ شده. نمیدونم چقدر راسته ولی چند وقت بعد دیدم یه مرد سیاه سوخته ازده سه پسته اومد وبی حرف کلید انداخت چرخ بساط علی نمکی رو باز کرد و برای همیشه با خودش برد.
بالنده
کلاه و کشکولم را برداشتم و لنگان لنگان دوباره راهی شدم. بعد از هفت سال دوره گشتن و ذکر علی خواندن دوباره به شهر مادریم باز میگشتم. مسیرم از روی پلی بود که قبل از این مکین تاژ نامش بود. روی رودخانه بالنده. چشمهایم خوب نمی دید. اما با همان چشمهای نیمه کور زیر پایم را نگاه کردم. چشمم دنبال گردنبند مریمی سنگینی بود که درست هفت سال پیش از بالای همین پل به رود انداختم. نمی دانم رودخانه با نیت دل من چه کرد. انحنای پل نفسم را به سوزش انداخت و زانوانم را به درد آورد. تکیه زدم به دیواره کوتاه سیمانیش و از همان بالا به هر چیزی که در رودخانه برق میزد ناخودآگاه چشم می دوختم. نگران بودم که خروش رود نذری علی اکبر را پسم آورده باشد. سالها از وحشت این کابوس و ترس از خیانت به عهد آرامش نداشتم. حالا که باز آمده بودم دلم میگفت حاصل نذرت در همین نزدیکیست. می خواستم برش دارم و ببرم به در همان خانه قهچ حلالیت بطلبم از زنش. آن روزها جوان قهچ در بستر مرگ بود.طبیب از زنده ماندنش امید بریده بود و گفته بود سه روز بیشتر زنده نمی ماند. جوان قهچ چشمش سیاه شده بود و دهانش کف میکرد. زن قهچ گردنبند مریمی عتیقه اش را نذر علی اکبر کرد و سر سه روز چشمان جوان میبیند ومی نشیند و طعام می خواهد...من ذکر علی میگفتم و از همان محله میگذشتم که زن قهچ سراسیمه و پریشان و گریان پیش من به زمین می افتد. جامه می درد و گردنبند مریمیش را میکشد و به پای من می اندازد:
- برش دار درویش ایوب! برش دار و تا آخر عمرت ذکر علی اکبر بگو...خدا جوانم را به دنیا بخشید...خدا زنش را بیوه نکرد...تورو به علی برش دار!
نام علی را که آورد به بازوی عصایم تکیه زدم تا خم شوم وبرش داشتم . سینه عصا را چسبیدم و برخواستم و دوباره لنگان لنگان خود را در کمر کوچه کشیدم و خواندم: علی....اکبر...علی....اکبر....تا گریه های زن در تن صدای "علی اکبر"ها خاموش شد.
-چشمم نمی بیند...بروم آنطرفتر ها را ببینم..دلم میگوید حاصل نذر آن زن همین طرفهاست...شاید زیر آن تل آهنی زیر چهاچوی پل لای لجنها مانده...به زن قهچ چه بگویم...
هفت روز فقط ذکر علی اکبر خواندم....مریمی در مشتم بود و نمی دانستم با آن چه کنم؟..درویش علی بودم و این مال و منالها به دردم نمی آمد...سر محله انجیری یک مشت دختر یتیم مانده بودند. محلاتی ها میگفتند..کولی وحرام زاده اند. مریمی را دادم به حوری: یکی از آنها ...از زور گرسنگی رفته بودند سر نانوایی به جای پول نان مریمی داده بودند...مردم ریخته بودند سرشان و آنقدر زده بودندشان که خون بالا آورده بودند. یکیشان از آن به بعد چشم راستش دیگر ندید...خودم را لعنت کردم و مریمی را که پسم آورده بودند با عصایم پس زدم. بزرگترشان گفت درویش! این مریمی نذراست..جای دیگر برکت نمی کند..مال خودتان.
به اجبار و سنگینی خم شدم و برش داشتم. یک چشمم اشک و یک چشم خون... آمدم سر نانوایی بگویم لادینها! مریمی را من به آنها داده بودم!...ترسیدم سر خودم هم بریزند و نام علی را با تهمتهای ناجوانمردانشان پایمال کنند...
سرگرداندم و رفتم...از روی همین پل نذری زن قهچ را به آب سپردم...سر به زیر آوردم و به آب گفتم من هم ذکر علی میگویم هم علی اکبر...ولی تورا به نام علی قسم تا آخرعمرت ذکر علی اکبر بگو تا نه من زیر دین بمانم نه تو. دلم سوخته بود بهرآن طفل معصوم ها...از این شهر پا کشیدم و رفتم.
حالا دلم آمده امسال را به آخر نمی رسانم... باید ببینم چه بر سر نذری علی اکبرآمده بروم از زن قهچ حلالیت بطلبم...دلم میگوید حاصل نذرم همین جاست ...چشمم نمیبیند...روبرویم یک نوشته سبز را به سختی می خوانم. بر روی یک تابلوی زنگ زده نوشته شده: پل شهید" علی اکبر قهچ"... .
از روزی که پسر به دنیا آمده بودم، مادرم صدایم می زد پسر موسی. پدرم صدایم می زد پسر رقیه. رقیه نامی بود که پدرم بر روی مادرم گذاشت. وقتی او را برای اولین بار در گمرک دید. مادرم یک یهودی مهاجر بود. موهایش را ازته تراشیده بودند که پدرم او را دید.می گفت زیبایی مادرم در موهایش نبود در چشمهای معصومش بود. مادرم که حرف میزد پدرم لبخندی می زد و به او میگفت زبان بسته! نمی دانم چرا؟...مگر مادرم کفتر بود که بابا به او می گفت زبان بسته؟ به روی من که زبانش بسته نبود..خوب تر و خشک را حالیم کرد! مادرم وطنی ندارد. مرا زیر تانک به دنیا آورده بود. همان تانکی که پاهای پدرم را از ریشه سوزانده بود. تانک داشت از روی مادرم رد می شد که پدرم خواست خود را سپر بلایش کند. من و مادرم زیر تانک به دنیا آمدیم با جیغ های پدر که دو پایش زیر تانک قلم شده بود. حالا من پسر موسی بودم. وطنم کجا بود؟ نمی دانم. شاید زیر تانک. مادرم میگفت وطنم موسی است. حالا که موسی مرده دیگر او هم وطنی ندارد. شاید وطنش من باشم شاید هم همین جوی آب کنار خیابان که هر روز صبح خودش را تا آن میکشد و کنار بلوار می نشیند و به خیال موسی فرو میرود....انگار جوی مولیان است و ترک سبزه و چمن..توی خیالات خوش چرت های معصومانه میزند...باغبان ته بلوار هم به حضورش عادت کرده به او میگوید ننه و چشمش که به او می افتد سفره دل وا میکند...از غم و غربت و غریبی میگوید...مادرم چشمهای ریز و فرورفته اش را بر دهان او تیزمیکند و شاید ته مانده های دندانهای زرد و شکسته اش را می شمارد..شاید هم نه. دیگر زبانش بسته شده چیزی نمی گوید. از موسی برای من همین ویلچر سیاه و زنگ زده مانده. مادرم نمیگزارد بفروشمش. از او برای خودم دکانی ساخته ام. رویش بسته های پپسی و سیگارو کارت اینترنت وتلفن گذاشته ام. همیشه آخرین بسته سیگار را به همین قدرت، باغبان افغانی میدهم . مارکش هرچه که باشد فرقی نمیکند. به دود همه اش عادت کرده است. آخرین دانه پپسی را هم برای ننه می برم که دیگر طعم پپسی دلش را زده..چشم که برمیدارم میریزد توی جو و میگوید خوردمش.به من میگوید پسر موسی. دیگر نام خودم را یادم رفته. همه به من میگویند پسر موسی..شاید نام دیگری ندارم!

