تبليغاتX
امید رهایی - نیلوفری

 

آن لبهای سرخ، آن گونه های بر آمده، تو را به یاد چه می اندازند؟ آیا نباید نیلوفر سر برمی آورد و شاید باغبانی یا چه می دانم صیادی...نه! هیچ رازی وجود ندارد. هیچ رازی جز اینکه آنچه باید بشود می شود. هر تبی را هذیانیست و این تب زیستن را هذیان مرگ. فکر کنم همه نیلوفرها بالاخره یک روز پژمرده می شوند. اما آنها که سر بر نیاورده میمیرند، هرگز رنگ پژمردگی به خود نمی گیرند. چه عدالت محضی! جاودانگی در مرگ! بودن زاییده نبودن.

 بودن یا نبودن: حالا دیگر مسئله این نیست. مسئله  شاید فقط همین است: بودن زاییده نبودن و نبودن در عین بودن! مگر چند نفر از همینها که هستند ....کسی در آرزوی نبودنشان نیست...و چند نفر از آنها که نیستند ... کسی در آرزوی بودنشان ؟. مابقیش را خودت می دانی. از شعار بدم می آید. از مرثیه سرایی هم همینطور. اما فقط میگویم که دیگر....دنبال نیلوفرت نگردی . دیگر غصه نبودنش را یا چه میدانم! اینگونه بودنش را نخوری. این ذره های خاک، این سبزه های برآمده ، این دستهای گشاده نیلوفر، تو را به یاد چه می اندازند؟

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |