تبليغاتX
امید رهایی - سرگیجه(از مجموعه داستانهای کوتاه دروغگو)

هنوز هم مثل سایه می آیی و می روی ..می آیم و می روم. سکوت میکنی و حرفی نمی زنی.. سکوت میکنم و حرفی نمی زنم.  مانند شعرسرگیجه گرفته ای ..سردرگمی و قافیه می بافی.. سرگیجه گرفته ام ..

 دیگر توان سکوت را ندارم..زودتر از او میشکنم. تحمل اشک را ندارم.. زودتر از آن فرومی ریزم.. خواب رسیدن به تو را نمی بینم.. زودتر از خواب از یادت می روم.. فراموشی هم- هرچه میکنم- نمیگیرم..زودتر از فراموشی میمیرم..اما نه! .. نه زندگیم زندگیست نه میمیرم..صورتت از یادم رفته و رنگ چشمهایت را گم کرده ام..چهار گوشه چشمهایم باز است و از هر گوشه سایه ات را که می بینم، میلرزم. دستم میلرزد..و تپش قلبم را برایت می نویسد..می گویی خنده دار نبود...متشکرم..  از بی تفاوتیت خنده ام میگیرد و قلبم برای هزار و چهارصد و سیمین بار آرزوی مرگ میکند...میگویی مرگ هم در دست تو یک بازیچه است: اسباب بازی زمان نا امیدی..اما مرگ چیز دیگریست...یک بازیچه نیست...مرگ آخر تمام حرفهاست. آخر تمام گریزها..بازیها...بن بستهاخفقان ها... و می دانی مرگ عصاره حسرت است در فراموشی محزون "عشق".

و می دانی"عشق": شبنم  هر صبحگاه است که رنگ شرم را از روی صورت ماسیده ام، پاک میکند تا آرزوی مرگ را تکرار تر کنم... .

راست می گفتی... خنده دار نبود...دیگر خنده دارنیست...اما از بی تفاوتیت به مرگ که می رسم شاید خنده ات بگیرد. شاید نه!

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |