معشوق من طنازی نمی داند...
و سخت بوی مرگ می دهد...
اما از تمام معشوقه های تو زیباتر است.
معشوق زیبای من
پیرزنی ستکه خاکروبه ها را با اشک
در امتداد خوابهای حقیرانه
می روبد...
افتاده کودک زیباییست
که صبح
در آرزوی نان نیم خورده
با دستهای نازک و معصومش
پس مانده های شام تورا
از خاک می زداید...
معشوق من
همبازی همیشه روزهای تاریک است
روی درخت سیب و سپیدار عشق
معصوم کودکیست
بیدار و بی قرار
زیر چراغ کوچه دیروز
با کفشهای پاره میاید
برکفشهای نقره ایم غبطه می خورد
درخوابهای کودکیم لبخند می زند.اما میان همهمه خاطرات من
معشوق سالخورده غریبیست...
سیبی که از درخت می افتد
در امتداد جاده نامعلوم...
مفتون همهمه وهمهای تابستان
و میگرید:
با دردهای مردم این دهر
با اشکهای مردم این شهر
اما به من که می رسد آرام
لبخند می زند...
...
معشوق من
اکنون زنیست سالخورده...
با چشمهای خسته و کم نور
با صورتی شکسته و رنجور
اما به من که می رسد از شرم
روبند می زند.
*****************************************************************

