از روزی که پسر به دنیا آمده بودم، مادرم صدایم می زد پسر موسی. پدرم صدایم می زد پسر رقیه. رقیه نامی بود که پدرم بر روی مادرم گذاشت. وقتی او را برای اولین بار در گمرک دید. مادرم یک یهودی مهاجر بود. موهایش را ازته تراشیده بودند که پدرم او را دید.می گفت زیبایی مادرم در موهایش نبود در چشمهای معصومش بود. مادرم که حرف میزد پدرم لبخندی می زد و به او میگفت زبان بسته! نمی دانم چرا؟...مگر مادرم کفتر بود که بابا به او می گفت زبان بسته؟ به روی من که زبانش بسته نبود..خوب تر و خشک را حالیم کرد! مادرم وطنی ندارد. مرا زیر تانک به دنیا آورده بود. همان تانکی که پاهای پدرم را از ریشه سوزانده بود. تانک داشت از روی مادرم رد می شد که پدرم خواست خود را سپر بلایش کند. من و مادرم زیر تانک به دنیا آمدیم با جیغ های پدر که دو پایش زیر تانک قلم شده بود. حالا من پسر موسی بودم. وطنم کجا بود؟ نمی دانم. شاید زیر تانک. مادرم میگفت وطنم موسی است. حالا که موسی مرده دیگر او هم وطنی ندارد. شاید وطنش من باشم شاید هم همین جوی آب کنار خیابان که هر روز صبح خودش را تا آن میکشد و کنار بلوار می نشیند و به خیال موسی فرو میرود....انگار جوی مولیان است و ترک سبزه و چمن..توی خیالات خوش چرت های معصومانه میزند...باغبان ته بلوار هم به حضورش عادت کرده به او میگوید ننه و چشمش که به او می افتد سفره دل وا میکند...از غم و غربت و غریبی میگوید...مادرم چشمهای ریز و فرورفته اش را بر دهان او تیزمیکند و شاید ته مانده های دندانهای زرد و شکسته اش را می شمارد..شاید هم نه. دیگر زبانش بسته شده چیزی نمی گوید. از موسی برای من همین ویلچر سیاه و زنگ زده مانده. مادرم نمیگزارد بفروشمش. از او برای خودم دکانی ساخته ام. رویش بسته های پپسی و سیگارو کارت اینترنت وتلفن گذاشته ام. همیشه آخرین بسته سیگار را به همین قدرت، باغبان افغانی میدهم . مارکش هرچه که باشد فرقی نمیکند. به دود همه اش عادت کرده است. آخرین دانه پپسی را هم برای ننه می برم که دیگر طعم پپسی دلش را زده..چشم که برمیدارم میریزد توی جو و میگوید خوردمش.به من میگوید پسر موسی. دیگر نام خودم را یادم رفته. همه به من میگویند پسر موسی..شاید نام دیگری ندارم!
نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت | لینک ثابت |

