تبليغاتX
امید رهایی - بالنده- از مجموعه داستانهای کوتاه هیاهو

بالنده

 

کلاه و کشکولم را برداشتم و لنگان لنگان دوباره راهی شدم. بعد از هفت سال دوره گشتن و ذکر علی خواندن دوباره به شهر مادریم باز میگشتم. مسیرم از روی پلی بود که قبل از این مکین تاژ نامش بود. روی رودخانه بالنده. چشمهایم خوب نمی دید. اما با همان چشمهای نیمه کور زیر پایم را نگاه کردم. چشمم دنبال گردنبند مریمی سنگینی بود که درست هفت سال پیش از بالای همین پل به رود انداختم. نمی دانم رودخانه با نیت دل من چه کرد. انحنای پل نفسم را به سوزش انداخت و زانوانم را به درد آورد. تکیه زدم به دیواره کوتاه سیمانیش و از همان بالا به هر چیزی که در رودخانه برق میزد ناخودآگاه چشم می دوختم. نگران بودم که خروش رود نذری علی اکبر را پسم آورده باشد. سالها از وحشت این کابوس و ترس از خیانت به عهد آرامش نداشتم. حالا که باز آمده بودم دلم میگفت حاصل نذرت در همین نزدیکیست. می خواستم برش دارم و ببرم به در همان خانه قهچ حلالیت بطلبم از زنش. آن روزها جوان قهچ در بستر مرگ بود.طبیب از زنده ماندنش امید بریده بود و گفته بود سه روز بیشتر زنده نمی ماند. جوان قهچ چشمش سیاه شده بود و دهانش کف میکرد. زن قهچ گردنبند مریمی عتیقه اش را نذر علی اکبر کرد و سر سه روز چشمان جوان میبیند ومی نشیند و طعام می خواهد...من ذکر علی میگفتم و از همان محله میگذشتم که زن قهچ سراسیمه و پریشان و گریان پیش من به زمین می افتد. جامه می درد و گردنبند مریمیش را میکشد و به پای من می اندازد:

 - برش دار درویش ایوب! برش دار و تا آخر عمرت ذکر علی اکبر بگو...خدا جوانم را به دنیا بخشید...خدا زنش را بیوه نکرد...تورو به علی برش دار!

نام علی را که آورد به بازوی عصایم تکیه زدم تا خم شوم وبرش داشتم . سینه عصا را چسبیدم و برخواستم و دوباره لنگان لنگان خود را در کمر کوچه کشیدم و خواندم: علی....اکبر...علی....اکبر....تا گریه های زن در تن صدای "علی اکبر"ها خاموش شد.

-چشمم نمی بیند...بروم آنطرفتر ها را ببینم..دلم میگوید حاصل نذر آن زن همین طرفهاست...شاید زیر آن تل آهنی زیر چهاچوی پل لای لجنها مانده...به زن قهچ چه بگویم...

هفت روز فقط ذکر علی اکبر خواندم....مریمی در مشتم بود و نمی دانستم با آن چه کنم؟..درویش علی بودم و این مال و منالها به دردم نمی آمد...سر محله انجیری یک مشت دختر  یتیم مانده بودند. محلاتی ها میگفتند..کولی وحرام زاده اند. مریمی را دادم به حوری: یکی از آنها ...از زور گرسنگی رفته بودند سر نانوایی به جای پول نان مریمی داده بودند...مردم ریخته بودند سرشان و آنقدر زده بودندشان که خون بالا آورده بودند. یکیشان از آن به بعد چشم راستش دیگر ندید...خودم را لعنت کردم و مریمی را که پسم آورده بودند با عصایم پس زدم. بزرگترشان گفت درویش! این مریمی نذراست..جای دیگر برکت نمی کند..مال خودتان.

به اجبار و سنگینی خم شدم و برش داشتم. یک چشمم اشک و یک چشم خون... آمدم سر نانوایی بگویم لادینها! مریمی را من به آنها داده بودم!...ترسیدم سر خودم هم بریزند و نام علی را با تهمتهای ناجوانمردانشان پایمال کنند...

سرگرداندم و رفتم...از روی همین پل نذری زن قهچ را به آب سپردم...سر به زیر آوردم و به آب گفتم من هم ذکر علی میگویم هم علی اکبر...ولی تورا به نام علی قسم تا آخرعمرت ذکر علی اکبر بگو تا نه من زیر دین بمانم نه تو. دلم سوخته بود بهرآن طفل معصوم ها...از این شهر پا کشیدم و رفتم.

حالا دلم آمده امسال را به آخر نمی رسانم... باید ببینم چه بر سر نذری علی اکبرآمده بروم از زن قهچ حلالیت بطلبم...دلم میگوید حاصل نذرم همین جاست ...چشمم نمیبیند...روبرویم یک نوشته سبز را به سختی می خوانم. بر روی یک تابلوی زنگ زده نوشته شده: پل شهید" علی اکبر قهچ"... .


نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت | لینک ثابت |