دلم بر من شوریده است
از کنار عشق می گذرم، چونان ابری بر انگشتری درخت
بی سر پناه بی باران
چونان گذر سایه بر سنگ
و خود را از پیکری که هرگزش ندیده ام واپس می کشم
و دلم را چون پیراهنی بر شانهّ خویش می برم .
*****
...و ای عشق، ای که عشقش می نامند
تو کیستی که هوا را شکنجه می کنی
و زنی را در سی سالگیش به جنون می کشانی
و مرا پاسدار مرمری می سازی که آسمان از گامهایش جاری است؟...
بخواب تا رویایت را ادامه دهم
بخواب تا فراموشت کنم
بخواب تا جایگاهم را در ابتدای گندم ، در سرآغاز کشتزار و آغاز زمین از یاد ببرم
بخواب تا بدانم بیش از آنچه دوستت دارم دوستت می دارم
بخواب تا در میان بیشهّ انبوهی از لطیف ترین موها
بر تن آواز کبوتر گام بگذارم
بخواب تا بدانم در کدامین نمک می میرم
ودر کدامین عسل برانگیخته خواهم شد
بخواب تا دستانم را شماره کنم
تا آسمانها و شکل گیاهان را در تو بشمارم
بخواب تا گذرگاهی برای روحم حفر کنم
روحی که از سخنم گریخته و بر زانوانت فرو افتاده است....
بخواب تا بر من بگریی.
*****
دوست دارم، دوست دارم ، دوستت دارم
نمی توانم به آغاز دریا برگردم
ونه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهّ توت را در ستاره ّ زحل
بر آتشزنهّ زانوانت به دست آورم.
دوست دارم ، دوست دارم ، دوستت دارم
اما نمی خواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار ، همان گونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهّ تنهایی بی آغاز وامی گذارد.
مردهام را دوست دارند
مردهام را دوست دارند
تا بگویند از ما بود
با ما بود.
گفتند:
ـ مرگت را چگونه میخواهی؟
گفتم:
ـ آبی، چونان ستارهها
که از سقف سرازیر میشوند.
گفتم:
ـ مرا کمکم بکشید
که واپسین سرودم را
برای همسر دلم بسرایم.
خندیدند
و از خانهام
جز شعری
که برای همسر دلم گفتم
چیزی ندزدیدند!
(شعرهایی ازمحمود درویش-پدر شعر مقاومت فلسطین)
http://www.firooze.com/article-fa-628.html)
اولین بار است که در این وبلاگ شعری غیر از شعرها و نوشته های خودم درج کرده ام! اما این یکی واقعا فرق میکند... شعر مقاومت است. آنهم شعر محمود درویش شاعر مقاومت فلسطین که توانست دوستی های زیادی برای فلسطین حتی در میان اسرائیلی ها بیافریند با شعرهاش. حالا چند روزیست که مرده. شعرش نه خودش. خودش هم نه: تنش. یعنی اصلا نمرده ولی دیگر نمی تواندمثل ما راه برود... به زبان ما شعر بنویسد و صورت اشک آلود ملک فلسطین را در ترنم سرو ده هاش به لبخند بیاراید. حالا شعر فلسطین هم به دنبال نوزاد ترانه سرایی میگردد که در دامان اندوهش بپروراند و شاعر دوباره اش کند. محمد درویش یک تن بود که برای فلسطین شعر مقاومت می بافت. اکنون اینهمه شاعر! چرا هر یک شعری برای مقاومت نمی گویید تا پس از این هم شعر مقاومت بی مادر و پدر نماند؟

این شعر دیگریست بسیار زیبا از او که حیفم آمد اینجا نیاورمش:
عاشق فلسطینی(Lover from Palestine)
محمود درویش
برگردان: سیامک بهرامپرور
چشمانت
نشتریست در قلب من
دردناک اما دلپذیر
در برابر باد میپایمش
و با آن ضربتی عمیق میزنم به شب
به درد،
زخمش چراغان میکند تاریکی را
و حال مرا به آینده پیوند میزند!
عزیزتر از جانم!
فراموش خواهم کرد دیدار چشمانمان را
آنگاه که بار اول
با هم
پشت در بودیم!
واژگانت
ترانهی من بودند
خواستم بخوانم، اما
زمستان جای بهار را گرفت.
واژگانت چون گنجشکی پر کشید
چون گنجشکی که دریچههامان را ترک گفت
بعد از تو!
آیینههامان
،شکسته از غمها،
فرامان گرفتند
ما تکهتکههای صدا را برچیدیم
و تنها آموختیم
سوگواری را برای سرزمین پدری!
ما باید دوباره بکاریمش
با هم
بر فراز سینهی گیتاری
بنوازیمش بر بامهای سوگقصهمان!
تا شکل ماه و صخره ها دیگرگون شود...
...
... اما فراموش کردهام...!
فراموش کردهام صدایت را!
آیا از سکوت من است این؟!
آیا از سکوت من است این یا
عزیمت تو
که گیتار من خاک میخورد؟!
آخرین بار در فرودگاه دیدمت:
مسافری تنها
بی رهتوشه!
به سویت دویدم
چونان چون یتیمی،
کودکی به دنبال پاسخها با فراست اجدادی:
چگونه باغستانی سبز توانست زندانی شود،
بکوچد و تبعید شود به هواپیمایی
و همچنان سبز باقی بماند؟!
به خاطراتم در میشوم
پرتقالها را دوست دارم و
از هواپیماها بیزارم!
جاییکه ایستادم اما،
- به سان سیلابهای باران فروریخته!-
ما تنها پوست پرتقال را داشتیم و
پساپشتمان
بیابانی بینهایت تن گسترانده بود!
دیدمت
بر تلی از خار
طرح چوپانی بیگوسپند.
دیدمت
بر خرابهها و...
ناگهان
تو باغستانی سبز بودی.
ایستادم
چون بیگانهای به نواختن دروازهات،
درها، پنجرهها و سنگهای سیمانی
لرزیدند!
چهرهات را دیدم
در چاهها!
تکهتکه در انبارهای غله!
پیشخدمتی دیدمت در کافههای شبانه!
دیدمت در میانهی اشکها و زخمها!
و تو
واژگان روی لبان منی!
تو آتشی و
تو آبی!
دیدمت بر دهانهی غاری
که کهنههای یتیمت را میآویختی!
دیدمت در اصطبلها و
در خیابانها
که خود را گرم میکردی
با آتش.
دیدمت
در سوگواری نکبت،
در خونی که از خورشید میچکید،
در شوری دریا و شن!
و هنوز
تو زیبایی
چنانکه زمین،
چنانکه کودکان!
سوگند میخورم
از مژگانم
برایت یک روسری ببافم!
با کلماتی شیرینتر از عسل و بوسهها
خواهم نوشت:
...و بوسههایی که تویی
و تو
باقی خواهید ماند!
دریچههایم را بر هجوم شب میگشایم،
به روی ماهی سیمگون،
آوارهی خیابانهای پایین شهرم،
در تاریکی.
قراری دارم با کلمات،
با طلوع روشنا.
تو باغ بکر منی،
به صداقت گندم!
با ترانههامان
هوا را خواهیم شکافت
و باروری را
در خاک خفته خواهیم کاشت!
و تو:
چون نخلی چلگیس،
استوار در برابر طوفان،
بیاعتنا به وزش تیغ،
بر فراز چنگ و دندان دیوهای جنگل!
به سوی من بیا!
از هر کجا که هستی،
هر چه بر سرت آمده، ...
و رنگ را به گونههایم برگردان و
معنا را به بودنم!
بازگرد و
مرا به عمق چشمانت ببر
شاخهای زیتون بردار و
بیتی از سوگقصهام،
بازیچهای،
سنگی از خانهمان بردار
تا فرزندانمان
راه خانهشان را به یاد آورند!
فلسطینی چشمان توست!
فلسطینی نام توست!
فلسطینی رؤیای تو،
فلسطینی روسری توست!
تنت،
پاهایت!
فلسطینی سکوت- واژهها،
فلسطینی صدا،
فلسطینی در زندگی!
فلسطینی در مرگ!
در خاطراتم، میبرمت!
برای دمیدن به آتش واژگانم،
برای تغذیهی اندیشههایم.
و با نام تو در درهها فریاد میکنم:
«اسبان جنگی!»
ملاقاتشان میکنم
اگرچه زمانه دیگرگون شده؛
بر حذر باش!
بر حذر از سمها و سنگها!
بتهای بزرگ را شکستم
آذرخش به چخماق خورده است و
من
گسترههای شام را
با ترانههام خواهم آکند!
با نام تو
فریاد کردهام به سوی دشمن:
اگر به خواب رفتم
بگذار هیزمها تنم را ببلعند!
مورچگان را توان پرورش عقاب نیست!
و افعی
تنها افعی میزاید!
دیرسالی پیش از این
اسبان جنگی را
به عمقاعمق روحم بازگرداندم.
میدانم
روزی
دوباره رهاشان خواهم کرد!...
***
منبع شعر:

