چقدر سخت می شود دوباره ساده بود
چقدر سخت می شود میان اینهمه هجوم کار و مرگ زنده بود
چقدر ساده می توان ز زیستن گریخت
چقدر سخت می توان دوباره ساده زیست.
تمام چهره ها پر از نقابهای تلخ
تمام قلبها تهی از عشق
تمام چشمها پر از غرور
در نهان پرند از اشک شور
و من که درس عشق خوانده ام
سخت نا امید مانده ام
مشق دفترم تهی از عشق
سخت ناگزیر مانده ام...
چقدر ساده می شود از آسمان گریخت
چقدرساده می شود به خاک تیره تکیه کرد و مرد
و بر سر مزار خویشتن نشست و گریه کرد
و باز گریه کرد و باز گریه کرد و گریه کرد....
چقدر سخت می شود دوباره زنده بود...
و من که باورم نمی شود هنوز زنده ام!
رنگ چهره ام پریده است
وای ازاینهمه سیاه و زشت وسرد
که چشمهای ساده ام
از این نقابهای تلخ دیده است
باورم نمی شود هنوز زنده ام!
نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه دوم آذر 1387 ساعت | لینک ثابت |

