"تقدیر سکوت"
ای سنگ
چرا نمی شکوفی
مگر صدای باران را نمی شنوی؟
و گرمی خورشید را حس نمی کنی؟
(باران تیری که بر سرم می بارد
و گرمی خورشیدی
که بر لبهای عطشناک بچه هام
بوسه میزند؟)
ای سنگ
چرا ساکتی؟
مگر با دستهای نسیم نوازشت نکرده ام؟
و گاتهای عشق را
بر شرمناکی گامهایم
نخوانده ای؟
ای سنگ
مگر پیش از این پرستشت نکرده اند؟
به خاطرصبرت بر ضربه های کوهکن
و تصمیم استوارت بر فرونریختن و ایستادن...
ای سنگ!
اکنون چرا خامشی
و صبر مرا نمی پرستی؟
زیر دشنه های دژخیم و لگدهای اهریمن...
که چنین عاشقانه ایستاده ام
تا با هزار گلوله شهیدم کنند
و زنده زنده در گورستان غزه دفنم کنند...
اما فلسطین بماند اگر مرده ام...
ای سنگ
چرا نمی شکوفی؟
....
اسبها می تازند و تو خاموشی
تانکها می آیند و تو خاموشی
روزها میگریزند و تو خاموشی
شبها می دوند و تو خاموشی...
مگر صدای شیونم را نمی شنوی:
بچه هام ُ
با برگهای زرد پاییزی
دسته دسته فرومیریزند و تو خاموشی...
زنده زنده می سوزند و تو خاموشی
دسته دسته میمیرند و تو خاموشی
بچه هام...
ای سنگ
چرا خاموشی؟
مگر اشک تو ر ا دزدیده اند
در انتظار چه نشسته ای؟
بر پیکر گورم نشسته ای و چنان خاموشی...
در مشت بچه ام جامانده ای و چنان خاموشی
ای سنگ
در انتظار چه نشسته ای؟
که چنین آرام
در دستان کودک مرده ام مانده ای
که از راه مدرسه دیگر بازنگشت...
مگر تو را به سوی گلوله نشانه نرفته بود؟
چگونه ماندی ودیدی
که شب گلوله چکاند در گلوش؟
مگر تو را به سوی گلوله
نشانه نرفته بود؟
ای سنگ...
مگر تو قلب نداری؟
ای سنگ...
سکوت تو از چیست؟
هر صبح
با گوشهای خودم
تپش ضجه را در قلبت می شنوم
ورقهای مرثیه سازشت را می خوانم...
و می بینم
چگونه از" تقدیرسکوت"
گریزانی...
چرا مرا نمی پرستی
تا تقدیر تو را بشکنم؟
ای سنگ
چرا ساکتی؟

