تبليغاتX
امید رهایی - اشک سنگ

شاعر سکوت کرد

شعری نبود تا بسراید..

دیری نبود تا بپرستد

عشقی نبود تا بستاید...

شاعر سکوت کرد

انگار ابر تیرهُ انگار ابر سیر

از بارشش به گور جوانمرد شرم داشت

انگار خاک کهنه

انگار خاک پیر

از ریزشش به جان جوانمرد شرم داشت

انگار سنگ ساده

انگار سنگ سخت

از ماندش به دست جوانمرد شرم داشت

 

انگار یک گلوله امانش بریده بود

اما خود از شکفتن آن سینه شرم داشت...

شاعر سکوت کرد

زیراک از سرودن بی کینه شرم داشت

شاعر سکوت کرد و گلوله خودش سرود:

مرگی که از تپیدن آن سینه شرم داشت.

شاعر سکوت کرد....

فاجعه انسانی در غزه

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه نهم آذر 1387 ساعت | لینک ثابت |