افتاده ام در چاه دروغ. تنم میلرزد. دستهایم سیاه سیاه شده اند. گیج شده ام. ناخواسته اشک از چشمانم می ریزد. تمام تنم سر شده است. نفس که میکشم بخار سردی جلوی چشمم را میگیرد و تنها روشنی ساده ایست که در این عمق تاریک چاه میبینم. دیواره چاه لیز رطوبت و جلبک است. هیچ دستاویزی برای نجات ندارم. سردم است. خوابم می آید. همینجا در همین انتها میمانم.چشمهایم سنگین تر می شوند. خیال میکنم که آزاد شده ام. ریسمانی از آن بالای بالا آمده و کسی صدایم میکند. صدا را می شناسم. صدای دروغ است. آمده دوباره فریبم بدهد. با سردی نگاهش میکنم. اشک از گوشه چشمم میچکد ریسمان دروغ را که میبیند همانجا یخ می زند. چمپاته زده ام. سرم را دوباره به زیر می اندازم. خودم را گلوله میکنم.تنم را به هم میفشارم .آخرین انرژی های حیاتیم را برای گرم نگه داشتن تنم به کار میگیرم. استخوانهایم از سرما یک به یک ترکیدند و سر شدند. حس خواب آلودگی مطبوعی مرا در خود میکشد.انگار همه جانم توی سرم سیال است. یک چیز غریب یک حس آشنا و دل انگیز مرا به اعماق خودم می برد. به سالهای آفتابی دیروزم. به آوازهای مادرم. به بازگشتهای پدر. به جست و خیزهای کودکانه خودم وهمسالانم. مرا می برد به باغ به باغ انار. به سرخ و سیاهی شاهتوت. به بوی ملس صمغ درخت. به خانه های شنی...می روم در خیال شیرین او. خیالش بوی باران را به یادم می آورد .بوی گرگ و میش هوا را. بوی صبح را. بوی تند جوشانده نعنا را.خیالات زیبایی که به دروغ در دل پرورانده بودم. به زندگی دروغین خودم. به خنده های دروغینم می اندیشم. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم از دروغ بگریزم. فکرم اصلا کار نمیکند.ولی آها! یادم آمد .تا وقتی که هیچ چیز نگفته بود همیشه اصرار میکردم یک چیزی بگوید. می خواستم حرفش را تنها یک حرف را به یادش بیاورم. یادش نیامد. گفتم چیزی که از خاطرت برود حتمادروغ بوده. به من گفت من دروغم. من خودم دروغم. گفتم اگر تو دروغی پس همه چیز دروغ است.
تو دروغی؟ همه چیز دروغ است؟ باورم نشد.
دیوارچاه لیز رطوبت و جلبک است. چشمم که باز شد دیدم که اینهمه عمر را تنها در خیالات خودم توی این چاه تاریک و باریک زیسته ام. چشمهایم را می بندم. صدای دروغ می آید. می خواهد نجاتم دهد...اما من که می دانم..می دانم...مگر خودش نگفت دروغ است؟ پس گوش نمی کنم..حالا که همه خیالهایم..همه زندگیم دروغ است پس فکر میکنم خیال کرده ام. خیال کرده ام صدایم زده است.سرم را میگذارم روی پاهایم چشمهایم سنگین تر می شوند.به خواب میروم تا دیگر صدای دروغ را نشنوم. خواب ابدی..ولی انگار دیگر صدایم نمیکند. دیگر چیزی نمی شنوم. راست گفته بود دروغ است؟ باور نمیکنم... .

