تبليغاتX
امید رهایی - هیولا (از مجموعه داستانهای کوتاه بهانه های کوچک)

خیلی حرفها را نمی شود زد. خیلی چیزها را نمی شود گفت. حتی وقتی که سعی میکنی از چهره ظریف و نازک خودت برای کسی هیولای زشت و پیری بسازی باز خیلی حرفها را نمی شود گفت. هیولا شدن کار ساده ای نیست مخصوصا وقتی که میخواهی به خاطر فراراز ترس، ازهیولا ی ترس، خودت هیولا شوی. باید پوست دیوی را بیابی و در آن فرو بروی. اما بازهم لو می روی و میفهمند که تو یک دیو نیستی. بازهم کشفت میکنند و در انتظار بازگشتت و سلام دوباره ات می مانند. باید گاهی از هم فرار کنیم. باید گاهی هم را فراری بدهیم تا اطمینان حاصل کنیم که از دوست داشتنهای زیادی همدیگر در امانیم. گاهی لازم است هیولا شویم. اما هیولا شدن کار ساده ای نیست. باور کن برای من هم کار آسانی نبود. اما باید هیولا می شدم تا به راه خودت بروی. تا دیگر پشت سرت را هم نیم نگاهی نکنی. تا دیگر نگرانم نباشی و اینطرف و آنطرف نایستی و در فکر فرو نروی. باید از خودم ازحرفهای خودم برایت یک غول می ساختم تا کمی از آن بترسی و متنفر شوی. متنفر شوی و بگریزی. آنوقت خیالم راحت میشد که از من در امانی. از اندیشه من در امانی و این فکرها، این خیالهای عجیب و غریب سد راهت نمی شوند. دیگر فقط به خودت تعلق داری و بدون نیاز به بودن من می توانی شاد باشی و بخندی. تا ابد بخندی. آنوقت خیالم راحت میشد. خیالم راحت بود که وجود عزیزت را مانند گوهر امانتی به صاحب اصلیش یعنی همان زندگی ساده و بی پیرایه ات سپرده ام. آنگاه خیالم راحت می شد که تکه های پاره پاره شده قلبت را به تو بازگردانیده ام و تو دوباره خودت شده ای. با همان خنده های زیبا و دوست داشتنی و ابدی. با آن شادمانی بی کم و کاست و آن جست و خیزهای بچگی.

تفاوتها به من درس داده اند. آموخته ام که حتی دو پرنده هم جنس و هم سال و هم رنگ همیشه با هم متفاوتند.. و علی رغم تمام شباهتهایشان  اگر در یک حلقه به هم زنجیر شده باشند هرگز نمی توانند بپرند.. مگر اینکه این دوگانگی یک طوری از بین برود. با فنا شدن یکی . با مرگ یکی. .و من نمی خواستم آنقدر به من وصل باشی تا چاره ای جز مردنمان نباشد. باید میگریختی. باید از این بند میگریختی. من سد راهت شده بودم و تو دیگر نمی توانستی شاد باشی. باید هیولا می شدم تا از من بگریزی. باید احساس خشم و حیرتت را برمی انگیختم تا روی برگردانی و بروی. اکنون خیالم راحت است. زخمهای قلبت دوباره جوش میخورند و بی تردید به راه خودت می روی. آنگاه من، از پنجره بیرون را نگاه میکنم. قفس خالیت را میبینم. دانه های نیم خورده ات را که بر کف آن ریخته و سبز شده اند. آواز عاشقانه جفتت را می شنوم و صدای ضعیف جوجه هایت را در لانه ای که گمان می کنم همین دوروبرهاست. از پرواز آزادانه ات خرسندم و داستان شادمانیت را شبها برای پسرانم می خوانم. می خواهم بدانی تا ابد و برای همیشه  دوستت دارم... ولی دیگر به بازگشتت نمی اندیشم. نباید بیندیشم. باید قفس کهنه ات را به سمساری بسپارم.

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت | لینک ثابت |