تبليغاتX
امید رهایی - بهانه های کوچک
این روزها حوصله هیچ کاری را ندارم. چند روزی را در بیماری فکرهای تو دست و پازدم و باز دوباره برخاسته ام. زندگی مرا به جلو هل می دهد. به دنبال خودش میکشد و در میدان اوهامش می اندازد. کلمات... جمله ها... در مغزم مثل سرگیجه هایی  میچرخند و میچرخند و به لبهایم فشار می آورند تا بگویمشان.  کلماتند که مرا می اندیشند نه من آنها را.  پاهای کوچک بچه ام از ادرارش سوخته است. باید پمادی به پاهای نازکش بزنم تا خوب شود. از مریضی من بیمار شد و چشمهاش به گود نشست. اینهایند که مجبورم میکنند بخندم. بایستم و زندگی کنم. یک مادر جرات غمگین بودن هم ندارد چه رسد به بیماری یا مرگ. سرم را به خیاطی گرم میکنم و مغزم را از تو... از فکرهای تو فراری میدهم. چشمهایم را باز نگه می دارم چون اگر ببندمشان تو در مغزم می آیی و اشکم در میآید. هیچکس نمی داند چه می دوزم و چرا...خودم هم نمی دانم. سر کار که می روم همه چیز با من... با مفهوم زن بودنم... بیگانه است. آنجا فقط مثل پاره آجری میشوم که دیوار بن بستی را در کنار پاره آجرهای دیگر علم می کنم. خشت تری می شوم که باید بر سر گوری نهاده شوم که رویش نوشته است خدمت ..مردم...یا نمی دانم چه چیز دیگر. فقط میدانم یک شعار است و یک شعار کمتر میتواند بوی واقعیت بگیرد. اما با این وجود سعی میکنم به خاطر  زن بودنم...مادر بودنم هم که شده آدم بدی نباشم. نمی خواهم تقدس زنانگیم با کثافتهای شهرت و مکر و حرافیهای چاپلوسانه و پشت سر زدنهای حقیرانه آلوده شود. تنها می خواهم  پاک بمانم و هرچه از خوبی از دستم بر می آید برای  آدمهای دوروبرم انجام دهم.. این تنها توقع من از این اجتماع محدودیست که در آن می زیم: اینکه نخواهند در اشتراک مساعی هایشان در تکه پاره کردن های یکدیگر و دندان گرفتن اجزای تن همدیگر در اوقات بیکاریشان و هذیانهای چای و نهارشان شریک باشم.    سیبها را  شسته ام. باور نمیکنی چقدر جیغ میکشیدند و میخواستند قبل از خورده شدن دیده شوند. اما هیچکس هیچ یک از میهمانها آنها را نمی دید. فقط طعم شیرینش را روی زبان مزمزه میکرد بی آنکه بداند سیب خورده است! تو با من قهرکرده ای. رویت را از من به سوی پنجره گردانده ای. آن برگ اضافیت که گفته بودم در نیامده خشکید و من لاشه اش را نثار پاهای پروسن کردم. پروسن  کلمه ایست که همین حالا مرا اندیشید . خواست تا بر زبانش بیاورم. می خواستم بگویم  گل پروین...پروسن که نمیدانم چیست... زاده شد.  گوشه زندگی نشسته ام و جست و خیزهای آدمها را نگاه میکنم. هرکدام گاه گداری مانند شبح می آیند سر راهم سبز می شوند حرفی میزنند و بعد بی خیال می روند. زندگیشان سرشار از فکرهای عجیب و غریب است. خیلی راحت دلهای همدیگر را می آزارند. انگار دل خوش کنک های کودکانه شان همین رنجاندنهاست. اما نه من. من از آزار کسی خوشم نمی آید. بر خلاف اندیشه تو هرگز از آزردنت لذت نمیبرم. تو تنها هاله هایی از زجر مرا به خاطر احساس نا هماهنگم  با قالبهای مردانه سنتها میبنی و رنج میکشی...اما من خیال آزردنت را ندارم. من هیچکس را بجز خودم در این اندیشه ها... در این فهمیدنها... در این حذر کردنها ...زجر نمی دهم. تو می دانی که..من همیشه سیلی را بر صورت خودم زده ام! تا دستم به خطا قلب تو را را نیازارد. اما حرفها... حرفها خود بخود می آیند. آدمی زاده شده تا همین کلمات را بسراید. کلماتی که عمرشان هزاران سال بیشتر از آدمیست.خوشا به حال تو که در این حرفها..در این کلمات زاده می شوی و سر آن داری که در آنها بمانی...با آنها بمانی و جز به قهر کردن و رنجاندن من نیندیشی. از این چهارچوبها دلزده ام. چهارچوبهایی که باور مردم برای آدم می آفریند. چهارچوبهایی که ته چهره هرکسی را در قالبی تنهایی قرار میدهد.  در قالب خودم نمیگنجم. گناه من همینست. همین بهانه های کوچک.
نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت | لینک ثابت |