نشانه ها خط سپیدی هستند توی جاده زندگی که راه نرفته ات را نشانم میدهند.
من اما روی تمام نشانه های بودنت خط سرخی کشیده ام. تو را از دامن زندگیم برچیده ام و در ورای باورهایم آنجا که دست هیچ بنی بشری و هیچ کس... جز خدا به آن نمی رسد گذاشته ام. آنجا برایت امن است و کسی جز او از حضور تو با خبر نیست.
افسوس بر آدمی ...که هر آنچه را دوست تر دارد دربندش میکشد و به بندگیش دل می سپارد.
تو را از آفتاب دزدیده ام...و در امتداد همین جاده بر آمدنت درنگ کرده ام. ...
چه لذتی دارد برای صیاد که صید را به اشتیاق در بند ببیند نه به اضطرار. تو خود این بند را... این بند پاره پاره اضطرابم را دور دو تا پای چابک گریزت گره زده ای و من از این دیوانگیت خنده ام میگیرد.
شنیده ای؟ صید که به اختیار خود در بند شود...صیاد یا وا میگذارد اورا و می رود ...یا خود واله و دربند صید میشود! من... هیچکدامم.
اگر از این جاده گذر نکنی...دیگر مرا نخواهی دید.

