تبليغاتX
امید رهایی - از مجموعه داستانهای کوتاه بهانه های کوچک

 

تصنیف

 

 

 

هنوز صدایت را می شنوم. صدایت در گوشم میپیچد و کلماتی را که همین تازگیها از تو شنیده بودم، دوباره می شنوم. صورتم را که میچرخانم، در آینه میبینمت . همانجایی که همیشه می ایستادی و لبخند می زدی. با همان زیبایی و وجاهت دست نیافتنی و بی مانند. با همان مهربانی و سرشاری...با همان لبخند همیشگی.

دستم را به سمتت دراز میکنم. انگشتانت در دستانم محو میشوند بعد بازوانت و بعد تمام سایه روشنهای اندام یخ زده ات.

هیچکس نمی داند چرا اینقدر منجمد شده ای. مثل قطرات شبنم مثل  دانه های برف. مثل ضربه های تگرگ. تا دستت می زنم بخار می شوی . آب می شوی و دیگر وجود نداری.می گویی این خصلت آیینه است که خاطرات را تنها به یاد می آورد اما زنده نمیکند. اما من به تمام مقدسات قسم می خورم که تو زنده ای. مانند من نفس میکشی. راه میروی. روی موهایت دست میکشی و توی دستمال کاغذی سفیدی عطسه میکنی. تو باز ریشخند می زنی. انگار که از ساده اندیشیم خنده ات میگیرد. اما من دستم را دراز میکنم یک شمع برمیدارم  روبروی قاب عکس خالیت میگذارم و نیت میکنم تورا در خواب ببینم. قاب عکس خالی. بعضی از واژه ها عجیب تکراری شده اند. قاب عکس خالی هم همینطور. از شدت خالی بودنش تکراریست. و اینکه هرگز تصویر تو را و حتی تصویر سایه ات را در خودش ندیده و آنقدر شیفته توست که هر روز لبخند و ژستی تازه از تو را در خودش خیال میکند. گاهی دلم برای بغض چهارچوب کهنه اش می سوزد که اینقدر عاشقانه خیال اندام دست نیافتنیت را در بر گرفته است. رویش رابر می گردانم تا دیگر گریه اش را نبینم. برایش سوگند می خورم که تو رفته ای. مرده ای. اشکم در می آید. صدایت در گوشم می پیچد و سایه خیالت دوباره راهم را میزند. شمع را از برابر آیینه برمی دارم با دو تا انگشت شست و سبابه ام شعله  سرکشش را آنچنان میلغزانم که  خاموش می شود. انگشتان سوخته ام را در برابر آیینه میگیرم. به انجماد آینه میزنم. یخ آیینه آب می شود. تو را میبینم که آنسوی آیینه نشسته ای و با لذت پکی بر سیگار میزنی. انگار این" سناریوی درام" سخت مشغول و مشعوفت ساخته است! از دستت خشمگین می شوم. سیگارت را زیر پایم لگد میکنم و صندلیت را آنقدر میچرخانم تا سرت گیج رود. آنوقت می گویم یادت باشد: دیگر...سر به سر من، نگذاری... تو گیج شده ای. حالت به هم خورده است. توان برخاستن نداری. دستانت مثل کاغذ چروکیده در هم  فرو می روند. برای محو شدن تلاش میکنی اما نمی توانی. انعکاس صورتت با قطره اشک من به زمین می چکد: بر روی جسد سیگار لگد شده ات. یک لحظه خاکستر سرخی از آن می جهد و دیگر دود....

همه چیز اینجا واقعیست... مانند  دود سیگارت: زشت... گنگ...مرموز و تهوع آور.

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |