تبليغاتX
امید رهایی - شبیه یک لالایی

 

 

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...به اندازه تمام لحظه های زیبایی که با تو زیسته ام...و تمام لحظات بی پایانی که به تو اندیشیده ام. ..  پیش از این گمان میکردم هرگز نتوانم این عطش را...این تشنگی را به درک تو از احساسی که از درونم می جوشد ... بر زبان آورم  ... پیش از این گمان میکردم که زیبایی عشق در ادراک محجوبانه آن است. اما اکنون که خود می خواهی... اما اکنون که در اندیشه ماندنی...اکنون که دیگر مرا جز اندیشه تو آرامی نیست...اکنون که در آغوشم آرام گرفته ای و چشمهایت را روی شانه من بر هم نهاده ای...اکنون که آهسته در رویاهایت فرو می روی ... آهسته پای گوشت زمزمه میکنم:

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...به اندازه تمام زندگیم دوستت دارم. به اندازه تمام قطرات اشکی که نثاردلتنگیم کرده ای...و ساعتهای مدید انتظاری که به پای آمدنم ریخته ای. اکنون که در دستانم آرام گرفته ای ... و صدای ظریف قلبت را می شنوم...و گرمی نفسهای آرامت را احساس میکنم...می خواهم  قبل از آنکه مرگ فرصت مهرورزیدن را از ما بگیرد...و زندگی دوباره دست جدایی از آستین بر آورد...قبل از اینکه خاک تیره لبخند را از چهره هامان ببزداید و پیری بر صورتهای داغدیدمان چنگ زند...قبل از آنکه شادمانی وصل دوباره در گریه غربت محو شود و سنگ هجر بر سینه بیتابمان سنگینی کند... اینجا...روی همین خاک تیره که از آن زاده شده ایم و در آن فرو می رویم......بگویم  دوستت دارم و شادمانم  اگر فرزند ناز پرورد توام... مادر.

 

نوشته شده توسط ص ب ح (راشین گوهرشاهی) در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت | لینک ثابت |