وعشق ...مهتاب ...و باران
کفشهایت را که داده بودی برایت واکس بزنم آورده ام...وقت ندارم بمانم...: خانم! لطفا یک لحظه از کلاس بیایید بیرون!...جوابم نمی دهی...هرچه از پشت پنجره کلاست سرک میکشم خودت را به آن راه می زنی انگار مرا ندیده ای.
اینها بهانه بود...می خواستم فقط تور ار یکبار دیگر در آن خیابان خلوت، بدون همهمه دوستانت ببینم....بعد سرم را بیندازم پایین و گورم را برای همیشه گم کنم و بروم...
بوی مادرم را می دهی...عجیب خنده هایت به او شباهت دارد. دستانت جوانند اما همانقدر رنج کشیده و استخوانی. دیروز روی تکه ای کاغذ که یافته بودم نوشتم تو را با آن پاهایی که هرگز به بیراهه نمی روند ...دوست دارم. اما جرات نکردم ... ترسیدم بگویی پسره...ی...
جعبه واکسهایم را گذاشتم زیر پایم تا تو را بهتر ببینم. با آن مقنای مشکی که لبخند مهربانت در آن روییدست... زیباتر می شوی. مست زیباییت می شوم. سرم را تکیه می دهم به دیوار کلاس و دستم بر روی گیتار خیالیم میلغزد...مهتاب را زمزمه میکنم که موتورسواری نقش زمینم میکند. صدایی نمی شنوم... من کجا هستم؟ سرم را برمیگردانم. جعبه واکسهایم آنطرف تر رها شده است و سیم گیتارم که بر پشتم افتاده است بریده. کم کم همهمه مردم در گوشم می چکد. می خواهم دسته گیتارم را که لای پایم مانده عصای دستم کنم و برخیزم. دوروبرم چند نفری جمع شده اند..سکه هایی از جیب بیرون می آورند و بر سر و رویم میریزند...سکه ها در خون دماغم که بر زمین ریخته غلت می زنند. تو با آن پاهایی که هرگز به بیراهه نمیروند جلو می آیی. بر دسته ویلچرت تکیه می دهی و با دست دیگر کنارشان می زنی. برای اولین بار است که اشک را در گوشه چشمهای مهربانت میبینم...بغضت را فرو میخوری و میگویی :
" لطفا برید آقایون! ایشون گدا نیست.
باور نمیکنم به خاطر من بغض کرده باشی. باور نمیکنم به خاطر من اشک ریخته باشی...باور نمیکنم....به خاطر من بر دیگران غریده باشی...چشم از صورتت بر نمی دارم. آهسته بلند می شوم. دسته گیتارم را میگیری و میگویی: جعبه واکست را بردار. بند جعبه را به گردنم می آویزم. با آن لباسهای پاره و کهنه! با آن سرو روی سیاه سوخته و ژولیده...می خواهم سرورویم را مرتب کنم...میگویی خوبست...برویم!
حالا سالهاست که روانشناسی نمی خوانی.بر گاهواره خوشبختیت که خود می خوانی تکیه میزنیم و با هم از سربالاییهای دربند بالا میرویم. در گوشه ای مینشینی. تو خط مینویسی و من قاب میکنم.
گاهی باران، با خطهای نوشته ات بازی میکند.

